۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه

ریشه‌شناسی "بهشت" و "برزخ" و "دوزخ"

ح. جوشن‌لو

بهشت، برزخ و دوزخ؛ این سه واژه به لحاظ معنایی با یکدیگر در ارتباط هستند. اما جالب این است که این سه واژه از لحاظ ساختار و ریشه ‌شناسی نیز با یکدیگر داری شباهت هستند. هرچند این هم‌سانی بیشتر در مورد "برزخ" و "دوزخ" به چشم می‌آید. اما بررسی‌های ریشه‌شناختی "بهشت" را نیز داخل این هم‌سانی می‌داند.
توضیح آنکه اصل واژه‌ی "بهشت" در دوران میانه زبان فارسی "وَهیشت اَخْو" بوده است. "وَهیشت" ترکیب شده است از "وه" و "ایشت". "وه" همان "بــِه" فارسی امروز است. و "ایشت" پسوند صفت برترین (عالی) است. "ایشت" و بیشتر "ایست" گونه‌ی فرسوده‌ی išta ی فارسی باستان است که پسوند سازنده‌ی صفت برترین بوده است و کاربرد خود را در انتقال به دوران فارسی میانه کم‌کم از دست داده و در فارسی جدید نیز کاربردی ندارد. اما نیک می دانید که در زبان انگلیسی که زبانی هم‌خانواده‌ی فارسی است این پسوند امروزه بصورتest همچنان سازنده‌ی صفت برترین است. مثلا در largest و hardest . (هندو اروپایی = isto)
پس "وهیشت" به معنی برترین و بهترین است. اینک به سراغ بخش دوم واژه که در این ترکیب حذف شده است می رویم: اخو (axw). اخو به معنای "جهان " و یا "هستی" است و بنابر این معنای "وهیشت اخو" بهترین جهان یا بهترین هستی است.
و اما دوزخ. اصل واژه "دش اخو" بوده است. "دش" به معنای بد است و کاربست آن را هنوز در واژه‌هایی چون دشمن (بد‌اندیش) ‌و دژخیم (بد‌خصلت) مشاهده می‌کنیم. "اخو" نیز همانطور که گفته شد به معنای جهان است و بر روی هم "دوش اخو " به معنای جهان بد است.
برزخ نیز تشکیل شده است از "برز" و "اخو". "برز" ظاهرا به معنای "بلند" است و "برزخ" روی هم‌رفته معنای جهان بلندمرتبه را می دهد. ظاهرا این نام‌گذاری بخاطر اینست که برزخ هر چه باشد یک مرتبه از دوزخ بالاتر است؛ هر چند در مقامی پست‌تر از بهشت‌اخو قرار دارد.
در پایان بد نیست یادآور شوم جناب دکتر جنیدی در کتاب "نامه‌ی پهلوانی" (برگ 52) براین رای پای فشرده است که best انگلیسی که جزء صفت‌های بی‌قاعده‌ی این زبان برشمرده شده است همان "وهیشت" یا "بهشت" فارسی است و همانطور که مشاهده می‌کنید معنای هردوی آنها نیز یکی است: بهترین.
--------------------------------------
نقد بجای یکی از دوستان به این نوشته : "توضیحتان در مورد برزخ قانع کننده نیست. من در فرهنگ پهلوی فره وشی نتوانستم کلمه برزخ را پیدا کنم. آیا شما مرجعی می شناسید که نشان دهد این کلمه فارسی است؟"
پاسخ من: حرف شما درست است برداشت من از واژه‌ی "برزخ" (برز-اخو) کاملا ظنی و مقایسه ای بوده است. اما در آن موقع چیز دیگری نتوانستم پیدا کنم. برای یافتن ریشه یابی دیگری از این واژه می توانید به کتاب واژه های دخیل در قرآن مراجعه کنید. این کتاب پارسال تجدید چاپ شده و می توانید متن انگلیسی اش را هم در اینترنت ببینید (اینجا) البته معلوم هم نیست که این کتاب حرف آخر را زده باشد اما به هر حال ظاهرا این کتاب هم برزخ را در اصل فارسی می داند.

۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه

پاسخ به دو پرسش در پیرامون تاریخ زبان فارسی

ح. جوشن‌لو

1 – می دانیم که زبان های ایرانی مانند پارسی ، کردی ، مازندرانی ، خراسانی ، پشتو و … ریشه در زبان پهلوی دارند .پس چرا نام دیگر زبان پهلوی را « پارسی میانه » دانسته اند ؟ ( می دانیم که پارسی تنها یکی از بازمانده های پهلوی است . )
پاسخ: این پرسش کاملا طبیعی است و ریشه در نامگذاری های غیر اصولی دارد. "زبانهای ایرانی" را در سه دوره بررسی می کنند. دوره ی باستان )پیش از اشکانیان)، دوره ی میانه ( از اشکانی تا قرن سوم هجری) و دوره ی جدید (از قرن سوم تا کنون).
برویم سراغ زبانهای دوره ی میانه چون پرسش در پیرامون این دوره است. "زبانهای ایرانی" دوره ی میانه به دو گروه شرقی و غربی تقسیم می شوند. زبانهای دوره میانه شرقی عبارتند از سغدی و خوارزمی و بلخی و ...
زبانهای دوره‌ی میانه ی غربی نیز عبارتند از پهلوی اشکانی (پارتی / پهلوانیک) و پهلوی ساسانی (پارسیک).
و اما پاسخ پرسش شما: آنچه که "پارسی میانه" خوانده می شود همان زبان پارسها یعنی پهلوی ساسانی است (پارسیک) که دنباله‌ی زبان "پارسی باستان" است و خود نیز به "پارسی دری" منتهی می شود. چون حد فاصل بین زبان پارسی باستان و جدید است "فارسی میانه" خوانده می شود.
این زبان در دوران ساسانی زبان رسمی امپراتوری ایران‌زمین بود و به همین دلیل بسیار گسترش یافت و تاثیر فراوانی نیز بر زبان قومهای دیگر گذاشت. البته باید گفت زبان قومهای دیگر ایرانی نیز اکثرا آریایی بوده و خود به خود نزدیکی ها و شباهتهای فراوانی با زبان پهلوی داشته است.

2 – بیشتر ادبمندان ایرانی غیرپارسی زبان ( کردی زبان ، مازندرانی زبان ، خراسانی زبان و .. ) آفرینه های خود را به زبان پارسی نبشته یا سروده اند .برای نمونه نیما یوشیج کاری برای زبان مازندرانی نکرد ولی پدر شعر نو پارسی است . و یا استاد کزازی که استاد زبان پارسی است و نه کردی . و یا فردوسی بزرگ که به پارسی می سرود نه به زبان خراسانی .. این کار این بزرگان ( گرایش به پارسی ) ضعف دیگر زبان های ایرانی را در پی داشته است . این کارشان را چگونه می توان توجیه کرد ؟ آیا پارسی به نوعی مادر دیگر زبان های ایرانیست ؟
پاسخ: زبان پهلوی که زبان دربار شاهی بوده است پس از هجوم تازیان به حیات و تکامل خود ادامه داد و با پذیرفتن دگرگونی هایی تبدیل به زبان "پارسی نو" ( دری) شد.
رسمی شدن این زبان میان ایرانیان فرهیخته (بدون اینکه یک حکومت مستقل یکپارچه در سراسر ایران از آن پشتیبانی کند) و پذیرش ان بدون اعمال زور و سیاست از سوی هیچ شخص یا گروهی تا به امروز ریشه در مسائل تاریخی و اجتماعی سده‌های سوم و چهارم هجری و پس از ان و شکل گیری میهن پرستی ایرانی پس از هجوم تازیان (نهضت شعوبی) دارد. هنگامی که امپراتوری سیاسی ایرانیان از هم پاشید ایرانیان با پاسداشت "فرهنگ" غنی خود در صدد نگهداری یکپارچگی ملی خود در برابر مهاجمان برآمدند و یکی از مظاهر این یکپارچگی ملی "زبان فارسی" بوده است که تا امروز هم ارزشمندترین و پرآوازه ترین کتابها و دیوانها در ایران بدون اعمال زور از سوی حکومت یا قومی، به این زبان نوشته می شود.

۱۳۸۶ دی ۲۱, جمعه

مغ و مجیک و مجوس

ح. ‌جوشن‌لو

در این نوشتار به بررسی یکی از واژه‌های فارسی باستان می‌پردازم که در زبان‌های اروپایی و زبانهای سامی از خود ردپایی درخور توجه برجای گذاشته است. این واژه‌ همانا "مگو" magu است که بگواهی فرهنگ‌های ریشه‌شناختی خود از ریشه‌ی هندواروپایی magh (قدرت داشتن) گرفته شده‌ است.
اینک پیشینه‌ی این واژه را در زبان فارسی، زبان‌های اروپایی و سامی بررسی می کنیم.

در فارسی
در فارسی باستان، "مگو" به چم "یکی از اعضای طبقه‌ی روحانیون" است. "مگوش" maguš نیز حالت فاعلی مفرد مذکر آن است. این واژه در فارسی میانه (پهلوی) فرسایش می یابد و تبدیل به "مغ" می شود که به معنای روحانی زرتشتی به‌ کار می‌رفته است. البته در زبان پهلوی به "مغ"ها، "مگوگ" هم گفته می‌شده (فره وشی) که بی‌گمان این واژه گونه‌ی دیگر همان واژه‌ی فارسی باستان است. صورت دیگر این واژه در پهلوی "مو"mow است که در ترکیبهایی چون "موبد" (مغوپت: رئیس مغان) دیده می شود. در زبان فارسی دری نیز این واژه بصورت "مغ" تاکنون به حیات خویش ادامه داده است.

در زبان‌های اروپایی
گونه‌ی باستانی این واژه) maguš ( از فارسی بصورت magos وارد زبان یونانی شده و سپس در لاتین magus شده است (جمعش magi) به معنای " جادوگر". گویا مغان ایران باستان توانایی انجام کارهایی سحرآمیز داشته‌اند که موجب شده است غربی‌ها چنین برداشتی از این واژه کنند.
این واژه از لاتین وارد زبان انگلیسی شده و سیر تکاملی خود را پیموده است و امروزه در این زبان چندین واژه یافت می شود که در پیوند با همین معنا به حیات خود ادامه می‌دهند. Magic به معنای جادو زبانزد‌ترین بازمانده این خط تکامل است. همچنین magical (جادویی)، magician (جادوگر)، mage (دانشمند، جادوگر) و ...
در فرانسه نیز به همین ترتیب است. Mage در فرانسه به معنی "مغ" و "جادوگر" است. Magie به معنای جادو و Magique نیز به معنای "جادویی" به کار می رود.
در تورات و انجیل نیز به این واژه برمی خوریم که جالب‌ترین آن همان سه "مغ" ستاره‌شناسی هستند که در زمان هیرودیس با هدایت یک ستاره برای ستودن حضرت عیسا به بیت لحم آمده بودند. (انجیل متی/باب دوم)
عده‌ای از ایرانیان تند رفته‌اند و واژه magnet به معنای "آهن‌ربا" و هم‌خانواده‌هایش را نیز از این ریشه دانسته‌اند (افزون بر شباهت، با این استدلال که آهن‌ربا سنگی جادویی است و با جادوگری در پیوند است) که فرهنگ‌های ریشه‌شناختی چنین فرضیه‌ای را تایید نمی کنند.

در زبان‌های سامی و عربی
"مگوش" فارسی باستان بصورت "مَجوس" به زبان آرامی راه می‌یابد و سپس به همین ترتیب به زبان عربی می رسد (دهخدا). "المجوس" در عربی اسم جمع است و مفردش "المجوسی" است.
اینکه این واژه در ابتدا در زبان عربی چه کاربردی داشته است آوردگاه دیدگاه‌های گوناگون است، اما، کم‌کم کاربردش به چم "زرتشتیان" و "پرستندگان آفتاب و آتش" گسترش یافته است. در قرآن (17/22) نیز این واژه به معنای "زرتشتیان" و یا "یک فرقه‌ از زرتشتیان " به کار رفته است.
از این واژه، درعربی، سه حرف (م‌ج‌س) مبنای اشتقاق شده و واژه‌های دیگری نیز ساخته شده‌اند. برای نمونه: مَجّسَ ( اورا مجوسی/زرتشتی کرد)، تُمجَّسَ (مجوسی/زرتشتی شد) و المجوسیة (مجوسی‌گری).

+ این نوشته در دانشنامه آریانا

بن‌مایه‌ها
راهنمای زبان فارسی باستان / دکتر چنگیز مولایی
فرهنگ دهخدا
المنجد فی اللغة
فرهنگ فارسی به پهلوی فره وشی
فرهنگ فرانسه به فارسی لاروس
American Heritage Dictionary
Online Etymology Dictionary
Oxford Dictionary

۱۳۸۶ دی ۱۳, پنجشنبه

آیا زبان فارسی قابل بازگشت است؟

ح.جوشن‌لو

پرسش:
آیا این امكان وجود دارد كه زبان پارسی اصیل را به همان شكلی كه در قدیم بوده از میان زبان های محلی ایران مانند زبان خوانساری و لری و كردی و ابیانه ای دوباره گرد آوری كرد یا آنكه پارسی دگر قابل بازگشت نیست؟

پاسخ:
نخست اینکه ما یک "زبان فارسی" داریم و یک خانواده‌ی "زبانهای ایرانی". زبان فارسی (دری) یکی از زبانهای ایرانی است که در پی تکامل زبان پارسی دوران میانه (پهلوی) به این شکل کنونی در آمده است.
هریک از زبانهای ایرانی مانند کردی و پشتو و لری و ... (که می‌توان آنها را دست‌آورد برخورد زبان اقوام آریایی و اقوام بومی ایران‌زمین بحساب آورد) همانند فارسی برای خود گذرگاهی را پیموده‌ و از دوران باستان و میانه به دوران جدید رسیده‌اند. بنابراین لری و کردی و ابیانه‌ای پیشینه‌ی زبان فارسی نیستند بلکه خود زبان ایرانی مستقلی هستند با پیشینه‌ای جداگانه.
دیگرگونگی این زبان‌ها به اندازه‌ای هست که آنها را "زبان" می‌نامیم نه "گویش" و "لهجه"‌های یک زبان. کما اینکه وقتی امروز من ِ فارسی زبان، به سخن یک کرد و یا لر گوش می دهم جز دوسه درسد (درصد) از واژه‌های آنها را درنمی‌یابم.
این زبانها اما، همگی از خانواده‌ی "زبانهای ایرانی" هستند و خاستگاه و تاریخ همانند دارند و در طول تاریخ با هم در کنش و واکنش بوده‌اند و علت شباهت‌های دستوری و واژگانی آنها نیز در همین است.
دوم اینکه این عبارت: "یا آنكه پارسی دگر قابل بازگشت نیست" از بُن قابل درنگ و تامل است. چرا که درست است زبان فارسی پس از ورود تازیان و ترکان دچار آلودگی و ناخالصی شده است (واژه‌های دخیل عربی، ترکی و مغولی) اما هیچ‌گاه از بین نرفته است که اینک در صدد "بازگردادندن"اش باشیم .بلکه از دوران میانه (پهلوی) به دوران جدید (دری) تکامل پیدا کرده است و همچنان به حیات پربار خود ادامه می دهد و همان‌گونه که دیروز "دانای توس" را به جهانیان عرضه‌ داشته که مایه‌ی نازش هر پارسی زبان است، امروز هم "مهدی اخوان ثالث" را پیشکش جهانیان کرده ‌است. زبان این ‌‌هردو بزرگمرد یک زبان است (فارسی دری).
از سویی اساسا بازگشت یک زبان به دوره های پیشینش نه پذیرفتنی است و نه شدنی و نه مورد نیاز. چرا که زبان همسو با پیشرفت و بالیدن دانش و فرهنگ سیر طبیعی خود را بر پایه‌ی منطق درونی اش پی می‌گیرد و پیش می‌رود. اینک چه نیازی است که برخلاف جهت آب حرکت کنیم.
آنچه که زبان فارسی امروز به آن نیازمند است نه بازگشت به دوران میانه که پاکسازی و بازسازی است. پاکسازی برای بیرون ریختن بازمانده‌های واژه‌گانی و هنجاریِ بعضا نادرست و غیر قابل پذیرش تازی و ترکی و مغولی و بازسازی برای تبدیل شدن به زبانی نو و درخور زمانه‌ و همسوی منطق حکمفرما بر روزگار. و البته از آنجایی که سایر زبانهای ایرانی چون لری و کردی با فارسی هم‌خانواده هستند در این فرایند ِ پاک‌سازی و بازسازی، می‌توانند، مثلا از راه وام دادن واژه‌های اصیل ایرانی که هنوز در انها زنده مانده است، به زبان فارسی کمک کنند.

۱۳۸۶ دی ۱۰, دوشنبه

حرف اضافه‌ی "به"

ح.جوشن‌لو

حرف اضافه‌ی "به" از حرف‌هایی است که در جاهایی یک رفتار عجیب از خود نشان می دهد. بدین معنا که هنگامی که پیش از ضمایر اشاره‌ی "این" و "آن" و ضمایر شخصی "او" و "ایشان" قرار می گیرد یک "د" بین آن و ضمیر بعدش آشکار می شود.
کمی عجیب است که "د" نقش "صامت میانجی" را بازی می‌کند. چرا که در زبان فارسی بیشتر "ی" و "گ" و "و" کار صامت میانجی را انجام می دهند. مثلا در "خانه‌ی من" ، "ستارگان" و "گیسوان"، به ترتیب حرفهای "ی" و "گ" و "و" بین دو مصوت قرار گرفته و دشواری گفتار را کمی کاهش داده‌اند.
اما چه می شود که در پیوند "به" و "او" ناگهان حرف "د" آشکار می شود ( بدو) نه دیگر حرف‌ها؟
راز این واژه را باید در پیشینه‌اش جستجو کرد. حرف اضافه‌ی "به" در دوره‌ی فارسی میانه (پهلوی) "pat " و سپس‌تر "pad" بوده است.
برای نمونه در آغاز متن‌های پهلوی زیاد این عبارت را می بینیم: pad nâm i Yazdân = به نام یزدان
آشکار است که این واژه در گذر زمان دچار فرسایش شده است اما در پاره‌ای از جاها که نیاز است بخش از دست داده‌اش را دوباره آشکار می کند؛ برای نمونه هنگامی که پس از "به" که خود به یک صامت کوتاه ــِـ می انجامد یک واژه‌ی دیگر قرار می‌گیرد که با مصوت می آغازد. از آنجا که قرار گرفتن دو مصوت در کنار هم در زبان فارسی در هنگام تلفظ کمی دشواربوده ‌است، صامت میانجی "د" باز می‌گشته و به داد فارسی‌زبانان می رسیده است. هر چند این اواخر دیگر نیازی به این حرف میانجی در زبان فارسی احساس نمی شود و بیشتر ظهور آنرا می‌توان در متن‌های تاریخی یافت. برای نمونه در این دوبیت از دانای توس:
بدو گفت گرسیوز ای شهریار××× خردمند و از خسروان یادگار
و
بسی رنج بردم در این سال سی ××× عجم زنده کردم بدین پارسی
در تاریخ بلعمی که مربوط به دوره‌ی فارسی دری است نیز این حرف گاهی بگونه‌ی تاریخی اش بکار رفته است: "تو از اصفهان بیرون آی، با سپاه خویش و پد اصفهان لشکرگاه بزن (برگ 353)"
از سویی گونه‌ی تاریخی این حرف اضافه را در پاره‌ای از واژه‌ها هنوز می‌بینیم. برای نمونه در دو واژه‌ی "پدید" (=به‌دید یعنی انچه به‌ دید آید) و "پدیدار" (به‌دیدار) .

بن‌مایه‌ها
مطالعه‌ی بن‌مایه‌های زیر در گذشته در شکل‌گیری این نوشتار سودمند واقع شده است:
خودآموز زبان پهلوی / ابراهیم میرزای ناظر
زبان پهلوی/ ژاله اموزگار و احمد تفضلی
مبانی زبان‌شناسی / ابوالحسن نجفی

۱۳۸۶ آذر ۷, چهارشنبه

«ط» بنویسیم یا «ت»؟

ح. جوشن‌لو

یکی از دغدغه‌های پیش روی هر زبانی در راه تبدیل شدن به یک زبان نوین، درست‌آیین و خردمندانه، جهش هرچه سریع‌تر به سوی سادگی و کنارنهادن ناپاکی‌ها و آلودگی‌ها و هنجارهای دست‌و‌پاگیر بازمانده از منطق حاکم بر روزگاران کهن است. روزگار نو منطق نو می‌خواهد و منطق نو زبان و خط نو.
یکی از این آلودگی‌های بازمانده از روزگاران کهن در خط پارسی، وجود بیش از یک نویسه‌ (1) برای برخی از واج‌ها(2) است. بی‌گفتگو است که این چندگانه نویسی از کاربست واژه‌های عربی در زبان فارسی سرچشمه گرفته است. برای نمونه وجود دو نویسه‌ی «ت» و «ط» برای واج ((t و همچنین نویسه‌های «س»، «ص» و «ث» برای واج ((s. در زبان عربی کاربست این نویسه‌های گوناگون درست و خردمندانه است چرا که هر یک از اینها در برابر یک واج با واگویش متفاوت قرار می گیرد. اما وجود این چندگانگی در خط پارسی خردمندانه و پذیرفتنی نیست. چرا که در واگویش، این نویسه‌ها هیچ تفاوتی با هم ندارند. براین پایه اگر خط پارسی بخواهد خود را بازسازی کند و تبدیل به خطی آراسته، روان، ساده و منطقی شود ناگزیر است تا آنجا که ممکن است به یک‌گانه‌نویسی روی آورد تا از کمند این آشفتگی‌ها برهد.
دراین نوشتار می‌کوشم برپایه‌ی آنچه تا کنون گفته شد با تمرکز بر روی یکی از این واج‌های دارای چند نویسه یعنی "ت/ط" در خط پارسی، راه حل‌هایی را در راستای تحقق آرمان پیش‌گفته (ساده و خردمندانه‌نویسی و کنار نهادن چندگانه‌نویسی) پیشنهاد کنم؛ البته بی‌گفتگو است که رویکرد کلی کاهش هر چه بیشتر نویسه‌ی "ط" می باشد.
اینک برای بررسی بهتر واژه‌هایی را که در آنها نویسه "ط" بکار رفته است، آنها را به چهار دسته تقسیم می نمایم سپس تلاش می کنم دیدگاهم را درباره‌ی هر یک از این دسته‌ها صورت‌بندی نمایم:

دسته‌ی نخست: اعضای این دسته واژه‌هایی هستند که در اصل عربی هستند و به‌ همان گونه وارد زبان پارسی شده‌اند. مانند طول، طیر، طرح، طیران و ... . در پیرامون این گروه، تا اطلاع ثانوی ناگزیریم همچنان از همان نویسه "ط" بهره بریم. چرا که شمار واژه‌های وامی "ط"دار در پارسی امروز بسیار زیاد است و به کنارنهادن این نویسه ممکن است به آشفتگی و پریشانی در خط بینجامد و از سویی ایجاد چنین دگرگونی ِ بنیادینی - که تنها مربوط به نویسه‌ی "ط" نیست بلکه سایر حرفهای تازی را نیز دربرمی‌گیرد - نیازمند یک عزم و آهنگ ملی است و تنها یک "ملت" است که می تواند چنین تصمیم بنیادینی را در باره‌ی دبیره‌ی خود بگیرد. پژوهشگران و نویسندگان به اندازه‌ی توان خود، تنها می توانند بنیاد‌های نِگَریک چنین دگرگونی‌هایی را بپرورانند.

دسته‌ی دوم: این دسته دربرگیرنده‌ی واژه‌هایی است که در اصل عربی نیستند بلکه بدلیل کاربست هنجارهای واگویشی عربی دارای نویسه "ط" شده اند (به اصطلاح مُعرَّب شده‌اند) و سپس با همان‌گونه‌ی تازی‌گشته وارد زبان پارسی شده‌اند. مانند امپراطور و ...
در اینجا بر این باورم که باید با اعتماد به خود، پوشش تازیکانه‌ی این واژه‌ها را به کنار بنهیم و آنها را با در نظر گرفتن هنجارهای نگارشی و واگویشی و شنیداری خودمان بازسازی کنیم. چرا که "ط" نماد کاربست هنجارهای شنیداری و واگویشی تازی است و هیچ منطقی نمی تواند کاربست آن را در زبان پارسی توجیه نماید. هر زبانی خود شایستگی و حق آنرا دارد که بر هر واژه‌ی بیگانه که برخورد می کند رنگ بومی بزند و از این رهگذر آنرا در خود فرو بلعد. بر این پایه بر این باورم که همه‌ی این واژه‌ها را باید از نو با هنجارهای گویشی و شنیداری ایرانی بازسازی کنم.
برای نمونه "امپراطور" (imperator) واژه‌‌ای است فرنگی که تازیان آنرا "اِمبَراطور" شنیده و بکار بسته‌اند. حال چه بایستگی‌ای در میان است که ما ایرانیان هم این واژه‌ را درست همین‌طور بنویسیم در حالی که ما واج "ط" در پارسی نداریم. پس یک ایرانی باید این واژه را درپوششی بومی به کار برد و "امپراتور" بنویسد – یعنی همانطور که می گوید و می شنود بنویسد.
همچنین است باطری (battery) که باید "باتری" نوشته شود. همچنین "بلیط" (Billet) که نگارش درست آن "بلیت" است. استوره نیز در همین گروه است(معرب واژه‌ی یونانی historia ).
یک زیرگروه بزرگ این دسته، نام بزرگان غیرعربی است که معرب شده و سپس در پارسی به‌نادرستی به همان گونه‌ی تازی‌گشته به کار رفته‌اند. همچون: ارسطو (ارستو)، سقراط (سقرات)، ذیمقراطیس (دموکریتوس)، طالس (تالس) و ... . همچنین است واژه های ترکی که با توجه به اینکه در زبان ترکی مخرج «ط» وجود ندارد بنابر این بهتر است واژه های ترکی را با «ط» ننویسیم. مانند باتلاق که برخی به نادرست باطلاق می نویسند. بی گفتگو است که این واژه‌ها در اصل تازی نیستند بلکه تازی‌‌شده‌اند و برپایه‌ی آنچه گفته‌آمد زبان پارسی هیچ بایستگی ِ منطقی برای پاسداشت این رسم ‌الخط غیر بومی نمی یابد.

دسته سوم: این دسته واژه‌های در اصل پارسی هستند که از سوی تازیان معرب شده و بدلیل چیرگی تازیان در دوره‌هایی از تاریخ گونه‌ی نوشتاری آنها بر بومیان غلبه کرده و آنها نیز آن واژه‌ها را به همان‌گونه‌ی تازی‌گشته به کاربسته‌اند. مانند طوس ( پهلوان و شهری ایرانی که باید توس نوشته شد)، اسطوانه (که پارسی است و باید با "ت" نوشته شود.). همچنین است طنبور (تنبور)، طراز (تراز)، طوطی (توتی)، طاس (تاس)، طپیدن (تپیدن)، طوطیا (توتیا)، غلطیدن (غلتیدن)، خطمی (ختمی، گونه‌ای گل)، طوس (توس) و... که همه پارسی بوده و باید با "ت" نوشته شوند.
گمان می کنم کسی در برابر بایستگی دگرگونی نوشتار این واژه‌ها گفتگویی نداشته باشد. و البته در این اواخر چنین دگرگونی نیکویی خود‌به‌خود در حال شکل گیری است.

دسته چهارم: واژه‌هایی که در عمل دارای دو گونه‌ی نوشتاری هستند. یعنی هم با "ت" نوشته می شوند و هم با "ط" و هر دو گونه نیز کم وبیش جا‌افتاده است. درباره‌ی این واژه‌ها باچشم پوشی از اصل و ریشه‌شان می توانیم بدون هیچ‌گونه تردیدی گونه‌ی "ت"دار را برگزینیم و به‌کارگیریم. چرا که نویسه‌ی "ط" برای خط پارسی یک آلودگی است که باید پاکسازی شود. حال که به هر دلیلی زمینه‌ی این پاک‌سازی فراهم آمده است خردمندانه آنست که از این دوگانه‌نویسی سود بریم و با برگزیدن و گسترش دادن گونه‌ی "ت"دار در راستای آرمانمان (دست‌یابی به خطی آسان و خردمندانه و درست‌آیین) گام برداریم. در زیر شماری از این واژه‌ها را می بینید:
سفسطه/سفسته، اطاق/اتاق، اطو/اتو، اطراق/اتراق، تارم/طارم، طرخون/ترخون، قوطی/ قوتی، طپانچه/ تپانچه ... که در همه‌ی اینها باید گونه‌ی "ت"دار را برگزید و گسترش داد.

پی‌نوشت‌ها
1- در این نوشتار "نویسه" به معنای هر یک از حروف الفبا (در نوشتار) به کار رفته است. مانند نویسه‌ها‌ی "ص" ، "ط"، "ج" و ... .
2- در این نوشتار "واج" به معنای حروف الفبا (در گفتار) به کار رفته است. برای نمونه یک واج (t) در گفتار داریم که با دو نویسه‌ی "ت" و "ط" نوشته می شود و یک واج (z) داریم که با نویسه‌های "ز" و "ظ" و "ذ" و "ض"نوشته می شود.


کتاب‌نامه
درونمایه و راهکار‌های ارائه شده در نوشتار بالا متعلق به نویسنده است اما برای یافتن نمونه‌ها و ریشه‌ی واژه‌ها و گونه های نوشتاری آنها از بن‌مایه‌های زیر بهره گرفته شده است:
1- فرهنگ عمید
2- غلط ننویسیم / دکتر ابو الحسن نجفی / مرکز نشر دانشگاهی
3- دستور خط فارسی / مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسی
4- فرهنگ معاصر عربی- فارسی / دکتر آذرتاش آذرنوش

۱۳۸۶ مرداد ۱۸, پنجشنبه

جستاري ريشه شناختي پيرامون واژه‌ي «ايران»

ح.‌ جوشن‌لو

واژه‌ي ايران از دو بخش ساخته شده است: اير + ان. درباره ي بخش نخست اين واژه – اير- به سادگي مي توان سخن گفت و اختلاف چندانی وجود ندارد و یا اگر هست زیاد موثر نیست. مكنزي در فرهنگ كوچك زبان پهلوي اين واژه را به معنی آزاده و پهلوان مي‌داند. (مكنزي - برگ 70)
دكتر جنيدي نيز در كتاب «زندگي و مهاجرت آريان» مي نويسد: «مفهوم و معناي "اير" آزادگي است، شايد به علت اينكه اينان تنها مردمان آن هنگام بوده اند كه با زراعت و گله داري روزگاري گذارانده اند و چپاول و غارت و اتش سوزي و گروگان و دزدي از آداب و رسومشان نبوده است.»(جنيدي - برگ 178)
در مدخل "Iran" از دانشنامه ēr ، etymonline که بخش نخست واژه ایران را تشکیل میدهد به معنای "ایرانی" دانسته شده که این واژه از *arya ایرانی باستان که آن هم از ariya پارسی باستان و airya اوستایی بدست آمده، سرچشمه می گیرد.

اما در پيرامون بخش دوم اين واژه – ان- بايد كمي درنگ كرد. آنچه در آغاز به نظر مي آيد آنست كه «ان» يك پسوند جا است. اگر چنين باشد چم اين واژه مي شود: جاي آريا (جاي متعلق به آزاده ). همسنجي با واژه هاي همسان نيز اين نظر را نيرو مي بخشند: براي نمونه در واژه گيلان «ان» پسوند جا است و گيلان بمعني محل منسوب به نژاد گيل مي باشد. همچنين واژگان ديلمان و آبادان. (كلباسي – برگ 102)
در زبان پهلوي نيز اين پسوند به گونه‌ي قيدساز به كار مي رفته است، همچون واژه ي پهلوي سپاهان به چم جاي سپاه. (خودآموز زبان پهلوي - برگ 27)
اما بررسي بيشتر واژه ي ايران در سايه ي پيشينه ي اين واژه در زبان دوره‌ي ميانه (پهلوي) چنين نظري را تاييد نمي كند. در دوران ساسانيان براي ناميدن سرزمين ايران از تركيب "ايران‌شهر" يا "ايران‌شتر" بهره مي بردند(دهخدا)(مكنزي همان). بر اين پايه بايد اين «ان» را نشانه ي جمع بدانيم نه پسوند مکان. چرا كه شهر در زبان فارسی ميانه به معنی سرزمين است و با اين توضيح معناي «ايران‌شهر» همانا «سرزمين آرياييان» مي شود. اگر در اين تركيب «ان» را پسوند جا بگيريم معناي شايسته اي از ان بدست نمي آيد.
نمونه هايي از كاربرد واژه ي ايران به گونه ي جمع به چم ايرها و آزادگان (نه جاي آرياها) در سده هاي نخستين شكل گيري زبان فارسي دري وجود دارد. براي نمونه اين چامه از ابو سعيد ابوالخير:
در چين و ختن نقش و نگار از تو برند --- ايران همه فال روزگار از تو برند
كه در اين بيت ايران به معناي آرياها به كار رفته است و در آن «ان» نشانه‌ي جمع است. (جنيدي – برگ 179)
در این دوبیت نیز کاملا آشکار است که فردوسی ایران را به چم «آریاییان» به کار برده است:
از ایران و از ترک و از تازیان --- نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود --- سخن‌ها بکردار بازی بود
اکنون روشن مي شود كه چرا اين واژه كه به گونه‌ي جمع و به معنی «آرياییان/ ایرانیان» است، براي اشاره به سرزمين آنها به كار مي رود. اين واژه داراي يك دنباله (= شهر) نيز بوده است كه در گذر زمان افتاده است و امروزه تنها بخش نخستين آن بكار مي رود، اما معناي بخش دوم هنوز زنده و حاضراست. مكنزي نيز در واژه نامه‌ي خود در برابر واژه ايران مي نويسد: "(سرزمين) آرياها" و واژه‌ي سرزمين را فرض شده می انگارد: (land of) the Aryans.
در این خصوص بد نیست به محتوای مدخل "Iran" در etymonline نیز اشاره کنم. به نظر نویسندگان آن دانشنامه نیز "ایران" به معنای [سرزمین] ایرانی‌ها (land) of the Iranians بوده و همانطور که آشکار است قرار دادن "s" جمع در Iranians بیانگر این است که این کلمه را جمع محسوب نموده اند و [سرزمین] را نیز طبق گفته بالا، در آن مفروض ِمحذوف دانسته اند.
با این اوصاف، "انیران" هم براحتی قابل تحلیل است. "ا" ابتدایی پیشوند نفی است و "ن" میانی نیز به تعبیر قدما "نون وقایه "و به تعبیر معاصرین "صامت میانجی" است. "ان" آن نیز نشانه جمع است و بر این پایه، انیران می شود "غیر ایرانیان" و بنا بر این کاربست مجدد آن با "ان"جمع الجمع است و ناروا (انیرانیان) کما اینکه در گذشته هم نمی گفته اند "ایرانیان و انیرانیان"‌ بلکه می گفته اند "ایران و انیران". / آخرین ویرایش: 13/ژانویه/2010

بن مايه ها
1- فرهنگ كوچك زبان پهلوي – مكنزي
2- خودآموز زبان پهلوي – ميرزاي ناظر- انتشارات هيرمند
3- زندگي و مهاجرت آريائيان – فريدون جنيدي – چاپ دوم
4- واژه نامه علامه دهخدا
5- http://www.etymonline.com

۱۳۸۶ تیر ۳۱, یکشنبه

حرف عطف در زبان پارسي

ح. جوشن‌لو


در جایی ديدم كه در راستاي معرفي واژگان پارسي موجود در زبان عربی از حرف عطف "وَ" نيز نام برده شده بود. بدين معنی كه در نگر نویسنده‌ی آن نوشتار حرف عطف "و" از زبان پارسي وارد زبان عربی شده است.
اما پيشينه‌ي زبان پارسي چيز ديگري مي گويد. حرف عطف در زبان پارسي پهلوي " اُد" ((ud بوده است. همانند همين حرف در ديگر زبان هاي خانواده ي هند و اروپايي نيز هست: and و und
اين حرف در بستر زمان فرسايش يافته و در زبان فارسی دری واژ "د" از پايان آن افتاده و تنها مصوت كوتاه ــُ از آن مانده است. و در گفتگو هاي ميان مردم همواره بكار مي رود: من ـُ تو (بجاي من و تو)
در شعر پارسي نيز بجز مواردی خاص در شعر نو،‌ من تاكنون نديده‌ام كه از براي عطف از (و) استفاده شود، بلکه همواره از مصوت كوتاه "o" استفاده شده است- البته در نوشتار از همان (و) بهره مي برند اما در هنگام خواندن هيچ گاه va خوانده نمي شود.
فردوسی گويد:
به روز نبرد آن یل ارجمند
به شمشیر و خنجر به گرز و کمند
برید و درید و شکست و ببست
یلان را سر و سینه و پا و دست

مي بينيد كه واو هاي عطف جملگي "o" خوانده مي شوند نه "va" .
از سوي ديگر (وَ ) حرف عطفي اصيل براي زبان عربی است. كه در همه‌ي نوشته‌هاي تازي از گذشته تا اكنون وجود دارد و اگر قرار باشد من در اين باره داوري كنم كه ما حرف عطف متداولمان را از زبان تازي گرفته ايم ياآنها از ما شوربختانه بايد بگويم ما گرفته‌ايم. توضيحات بالا كاملا مقصود من را آشكار مي كند.
البته همانطور که گفته شد مردم ایران هنوز در گفتار غير رسمي و همچنين شعر هنوز از حرف عطف پارسي بهره مي برند.

Strauss - Also Sprach Zarathustra
Found at Also Sprach Zarathustra on KOhit.net