‏نمایش پست‌ها با برچسب اتیمولوژی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اتیمولوژی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ آبان ۱۵, شنبه

زبان فارسی و امرِ بیرون از اخلاق

حسین جوشن لو

یکی از مهمترین جنبه های زندگی "اخلاق" است. دو صفت اخلاقی و غیر اخلاقی یا خوب و بد را به اکثر حالتها، کارها و رفتارهای بشری حتی کارهای کاملا انتزاعی مانند فکرکردن می توان نسبت داد. و البته به برخی از کارها نیز نمی توان یا کمتر می توان صفهای اخلاقی نسبت دهیم؛ برای نمونه نفس کشیدن. در فرهنگهای مختلف وسعت این حوزه (کارها و صفتهایی که وصف اخلاقی/غیر اخلاقی بر آنها بار نمی شود) متفاوت است. در برخی وسعت آن کوچکتر و در برخی بزرگتر است.
در فرهنگ غربی فضای خارج از اخلاق گسترده تر و وسیعتر است و بسیاری از کارها و حالتهایی را که ما به آنها صفتهای اخلاقی بار می کنیم/ می توانیم بار کنیم، برای آنها می تواند خارج از تیررس قضاوتهای اخلاقی باشد. با بهره گیری از این بستر فرهنگی، فیلسوف بزرگی چون نیچه کتابی قطور می نویسد با عنوان "فراسوی خیر و شر" و در آن از اتمسفری جدید سخن می گوید که در آن تفکر و فرهنگ پروایی از انگهای اخلاقی مرسوم ندارد: "دروغ را شرط زندگی شمردن، بی گمان، ایستادن در برابر احساسهای ارزشی رایج است بطرزی خطرناک؛ و فلسفه ای که چنین خطری کند، تنها از این راه است که خود را در فراسوی خیر و شر می نهد." (فراسوی خیر و شر، پاره 4)

باری، غربی ها نسبت به این اتمسفر آگاهی دارند و لذا برای آن مثلا در زبان انگلیسی واژه ای هم ساخته اند: Amoral. دیکشنری میریام وبستر در تعریف این واژه می نویسد:

1: having or showing no concern about whether behavior is morally right or wrong

a :  being neither moral nor immoral; specifically :  lying outside the sphere to which moral judgments apply

عبارتها بسیار صریح و در عین حال جذاب است. اتمسفرAmoral  فضایی است خارج از تیررس قضاوتهای اخلاقی که برای ما ایرانی ها که حتی خوابیدن و نفس کشیدنمان می تواند ذکر خدا و عبادت باشد فضایی کم و بیش گنگ و ناشناخته است. به نوشته این دیکشنری این واژه از سال 1779 رواج داشته است. فرهنگ اتیمولوژی آنلاین هم این واژه را به Robert Louis Stephenson (1850-1894)  منسوب می کند که آنرا برای تمایز قائل شدن از immoral ( غیر اخلاقی) به کار برده است.

در زبان فارسی اما صفت یا نامی برای اشاره به این اتمسفر نداریم. فارسی سره حتی در دادن معادلی برای "اخلاق" ناتوان است. ابوالقاسم پرتو در کتاب "واژه یاب" معادلهایی مانند رفتار، خوی ها و فرخوی را برای اخلاق ارائه می دهد که هیچ کدام دلالت کامل به مفهوم ندارد. هرچند پیشوند نفی کنند A در فارسی گذشته، معادل مشابهی داشته: اَ (در واژه هایی مانند اَنیران: غیر آریاییان، اَنوش: جاویدان، بدون مرگ) اما این پیشوند امروزه سترون است و کاربردی ندارد. اگر هم زنده بود معادل فارسی دلچسبی برای اخلاق و اخلاقی نداشتیم تا این پیشوند در ابتدای آن قرار گیرد.

از سویی فارسی دری (فارسی آمیخته با عربی) نیز در ارائه معادلی برای این واژه ناتوان است. داریوش آشوری در "فرهنگ علوم انسانی" تلاش کرده معادلی برای این واژه بیابد. او برابرهایی چون نااخلاقی، ورای اخلاق، اخلاق نشناس و غیر اخلاقی را برابر این واژه نوشته است. این برابرها (گذشته از اینکه برخی اسم هستند و ترجمه صفت به اسم اشتباه است)، هیچ کدام جنبه بیرون از اخلاقی واژه را نمی رساند بلکه جملگی در دل خود دارای قضاوت اخلاقی هستند. از نااخلاقی!، جدای از مهجوریتش، ما بی اخلاقی می فهمیم و اخلاق نشناسی هم مانند خدانشناسی بار منفی دارد. ورای اخلاق هم (گذشته از اینکه معادل نیست بلکه تعریف است،) خنثی نیست و معمولا وراء دیگر چیزها بودن هرچند در عربی پشت و عقب چیزی بودن معنی میدهد، اما در زبان فارسی، در دل خود قضاوتی نهفته دارد و ما ایرانیها معمولا وراء را بالاتر و برتر بودن می فهمیم (مانند ماوراء الطبیعه) اما با اینحال این گزینه از بقیه گزینه های آشوری مناسب تر به نظر می رسد. باری، مشکل از آشوری نیست. زبان فارسی و پشتوانه فرهنگی و فکری آن ناتوان و عقیم است.

شاید می شد "فرااخلاقی" را معادل خوبی برای واژه مورد بحث دانست (و قطعا آشوری هم این معادل را در نظر داشته). در فرهنگهای فارسی یکی از معانی "فرا" را دورتر و آنسوتر ذکر کرده اند مثلا در فرارود. اما متاسفانه "فرااخلاق" قبلا درست یا اشتباه به عنوان معادل Meta-ethics به کار رفته و تثبیت شده است. از سوی دیگر فرا هم مانند وراء در زبان فارسی بدلیل شباهت با واژه فراز معنای برتری و بلندی را در دل خود دارد. (فراز در فارسی معنی بلندی و اوج دارد: فراز و نشیب، بر فراز آسمان، در فرازی از صحبتایش)

در فرهنگ مذهبی ما اما شاید بتوان معادلی برای این واژه یافت؛ آنجا که متشرعین سخن از احکام پنجگانه تکلیفی می گویند: حرام، واجب، مستحب، مکروه و مباح. "مباح" عملی است که مشمول چهار حکم تکلیفی (حرام، واجب، مستحب، مکروه) نباشد. یعنی نه انجامش سفارش شده و نه ترک آن. لذا مکلف مخیر است به اصل اباحه متوسل شده و طبق نظر خود آن عمل را انجام دهد یا ندهد. انجام یا ترک مباح، ثواب و عقابی به همراه ندارد. هرچند در سنت دینی اسلامی، مباح هم حکمی تکلیفی و شرعی است و اصل اباحه از آموزه های دینی استخراج شده، اما به هر حال شاید، مباح، تنها معادل فرهنگ سنتی ما، با آن وسعت بی کرانش، برای اتمسفر بیرون از اخلاق باشد. / گفتاورد

۱۳۹۴ آبان ۱۴, پنجشنبه

نگاهی واژه شناختی به "سرطان"

حسین جوشن لو

 
سرطان واژه ای عربی است به معنی خرچنگ. این واژه کاربردی بس طولانی در طول تاریخ داشته بویژه در هیئت و نجوم. زیرا نام یکی از برجهای ۱۲گانه خورشید است که صورت فلکی اش از نگاه یونانیان باستان شبیه خرچنگ بوده و برج فلکی تیر ماه است.
اینکه چرا به آن بیماری کشنده سرطان میگویند را می توان از تصویر زیر این نوشته حدس زد.
منتهی الارب واژه نامه ای که حدود ۲۰۰ سال پیش نوشته شده در تعریف بیماری سرطان می نویسد:
«ورمی است بسیار بد که از سودای سوخته و صفرا پیدا شود، اول بقدر...
دانه ٔ نخود نمایان شود سپس آن بقدر خربزه و کلان از آن هم گردد و بر آن عروق مانند پای خرچنگ دیده شود. در این هنگام امید به شدن آن نیست و تداوی برای آن است که تا از این کلانتر نشود»
در انگلیسی نیز معنی اصلی cancer خرچنگ است که دارای ریشه ای یونانی است.
میریام وبستر اینگونه ریشه یابی کرده:
Origin: Middle English, from Latin (genitive Cancri), literally,crab; akin to Greek karkinos crab, cancer.
در فارسی معادل چنگار پیشنهاد شده است. / گفتاورد

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

درباره وعده غذایی ناهار

حسین جوشن لو
زندگی شهر نشینی مدرن با میزان کم فعالیت روزانه به ویژه برای طبقه متوسط شهری، و وجود آمارهای فراوان در خصوص چاقی و اضافه وزن و بیماریهای متعاقب آن، همه و همه آدم را به اصلاح الگوی غذایی اش متوجه می کند. یکی ازین اصلاح ها که طرفدار زیادی هم دارد حذف یکی از وعده های غذایی است و عموما این قرعه هم به نام شام می افتد.
معتقدم برای یک عضو طبقه متوسط شهرنشین حذف یکی از وعده های غذایی حداقل برای کسانی که استعداد اضافه وزن دارند و تحرک کم، ضروری است. اما بررسی های من نشان می دهد که وعده ای که باید حذف شود ناهار است نه شام. مدل غذایی روزانه به این ترتیب به این شکل است:
صبحانه مفصل + وسط روز میوه و سبزیجات+ شام سبک (سر شب)
نکته جالب اینکه این رویه غذایی توسط فرهنگ ایران باستان پشتیبانی می گردد. بررسی واژه "ناهار" در این زمینه راهگشا است.
واژه ناهار (که نباید آنرا با نهار اشتباه گرفت چون نهار لغتی عربی است به معنای روز) در اصل به معنای گشنه و ناشتا می باشد. دهخدا ذیل واژه نویسد:
ناهار. (ص ) (از: نا، پیشوند نفی و سلب + آهار) لفظاً یعنی بی خورش . بی آش . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). || شخصی که از بامداد باز چیزی نخورده باشد و معنی ترکیبی آن ناهار است یعنی ناخورده ، چه آهار به معنی خورش باشد. (برهان قاطع). که از دیرگاه چیز نخورده . (آنندراج ) (از انجمن آرا).که هنوز هیچ نخورده باشد. (صحاح الفرس ). کسی را گویند که خورش چیزی نخورده باشد چون شخص اندک چیزی بخورد بگویند ناهار او شکسته شد. (جهانگیری ). ریق . ناشتا. (مهذب الاسماء). ناشتا. (اوبهی ) (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). آن بود که در آن روز هنوز هیچ نخورده باشد. ناشتا. (فرهنگ اسدی ). شخصی که از صبح چیزی نخورده باشد. (غیاث اللغات ) (از فرهنگ رشیدی:
اگر چند سیمرغ ناهار بود ---  تن زال پیش اندرش خوار بود.
مثالهای تاریخی دهخدا و سایر فرهنگ نویسان نشان می دهد این واژه درگذشته به معنای ناهار امروزی به کار نمی رفته است. و این کاربرد، کاربردی جدید و متاخر است. پس ناهار در گذشته چه نامیده شده است؟ هیچ. اساسا ایرانی ها یک وعده مفصل و سنگین در نیمروز نداشته اند آن هم مثل امروز که وعده اصلی باشد. در فرهنگ لغات پهلوی مکنزی هم معادلی برای ناهار پیدا نکردم. واژه "ناهاری" هم به معنای چیزی که برای ناشتا شکستن و رفع گرسنگی خورند بوده و بیشتر برای صبحانه به کار میرفته است.. بنابراین حتی اگر هم چیز مشابهی بوده، میان وعده ای بسیار بی اهمیت بوده و نام و نشانی از خود نداشته.
می گویند طب سنتی ایرانی، دو وعده غذایی صبحانه مفصل و شام (سر شب) را تایید می کند و وعده غذایی ناهار امری جدید است . مطلعین می گویند در قرآن و روایتهای اسلامی نیز سخن از صبحانه و شام است و حتی خوردن وعده ای بین اینها منع شده است.
در زبان انگلیسی برای اشاره به وعده غذایی نیمروز از lunch استفاده می کنند. با مراجعه به فرهنگهای لغت و ریشه شناسی 2 نکته جالب توجه به نظر می رسد:
اول اینکه اولین کاربرد این واژه در این معنی سال 1812 میلادی بوده است.و قبل از آن این واژه به معنای میان وعده های سبک به کار می رفته است.
دوم اینکه در تعاریفی که از lunch در دیکشنری ها ارائه شده، عموما به سبک light و غیر رسمی بودن آن اشاره شده است.
برعکس در تعاریفی که از dinner ارائه شده عموما به اینکه وعده اصلی و رسمی غذایی در طول روز است اشاره شده (the main meal of the day) و زمان خوردن آن از نیمروز تا شب است.
ضمنا در یکی دو قرن اخیر فرهنگ ادغام صبحانه و نهار در غرب شکل گرفته و واژه ای نیز برای آن ساخته شده است: brunch . این واژه به معنای صبحانه-ناهار است که در عمل جای ناهار را می گیرد. معادل این واژه را فرهنگستان "چاشت" انتخاب کرده و آنرا اینگونه توصیف کرده است: وعدۀ غذایی شامل اقلامی از صبحانه و ناهار که بین 9 صبح و 30 : 2 بعد‌ازظهر صرف می‌شود.

۱۳۹۳ آذر ۲۱, جمعه

روشنفکر و متفکر

حسین جوشن لو


صرف نظر از خاستگاه روسی و بعدا کاربرد مارکسیستی واژه، با مراجعه به واژه نامه های اروپایی، اینگونه دستگیرمان می شود که واژه Intellectual به معنای شخصی است که توانایی ذهنی و عقلی پیشرفته تری نسبت به اکثریت دارد و بجای انجام کارهای مهارتی و یدی، کارهای فکری انجام می دهد. بنابراین، این واژه در نفس خود، به لحاظ زبان شناختی، دارای ستایش و ترجیحی نیست، هرچند به لحاظ فرهنگی و اجتماعی، در دوران جدید بعضی اوقات کسانی که کار فکری می کنند از کسانی که کار یدی و تجربی انجام می دهند،در جایگاه والاتری قرار می گیرند؛ البته شاید ورق برگردد و روزی کارگران یدی، جایگاه والاتری نسبت به کارورزان فکری پیدا کنند.
این واژه از زبان فرانسه وارد زبان فارسی شد و به اشتباه "منور الفکر" ترجمه شد، و بعدها به "روشنفکر " تغییر یافت. اشتباه از آن جهت که: اولا در این ترجمه هیچ معادلی برای "منور" یا "روشن" در اصل لاتین کلمه وجود ندارد. ثانیا در نفس این ترجمه، به لحاظ زبانشناختی یک نوع ستایش، قضاوت مثبت و ترجیح نهفته است زیرا "روشن" در زبان فارسی یک صفت نیکو و با بار معنایی مثبت است. ریشه این اشتباه را نمی دانیم اما میتوان حدس زد که این مفهوم شاید با مفهوم روشنگر Enlightener درآمیخته، زیرا فعالان فکری نخستین ایران، برای خود شان روشنگری قائل بوده اند. حدس دیگر کم سوادی و یا عدم تسلط مترجمین اولیه است.
باری، این واژه دهه هاست که بصورت "روشنفکر" بکار می رود و مشکلات عملی زیادی را ایجاد کرده است. از جمله اینکه بدلیل تحسین و ستایش لغوی نهفته در آن (روشن) نمی توان آنرا برای افرادی که کار فکری می کنند اما به نظر ما "روشن" نیستند به کار برد؛ در حالیکه با توجه به اصل و تبار لاتین واژه، باید بتوان این کار را کرد. قاعدتا میتوان به یک تاریک فکر فاشیست نیز انتلکتوئل گفت اگر او یک متفکر است و توانایی به کارگیری عقل و فکر خود را در سطحی بالاتر از عوام دارد. از سویی شاید بدلیل اینکه برخی ایرانیان مصادیق این واژه را مرتجع و خائن و تاریک و ... می دانند که به اشتباه فکرشان روشن انگاشته شده، این اواخر این واژه گاهی برای تمسخر و استهزا و گاهی هم به عنوان فحش به کار می رود.
برای برون رفت از این مشکلات بوجود آمده، بهتر است واژه ای دقیقتر انتخاب و به مرور جایگزین این واژه گردد. پیشنهاد من بسیار ساده است: متفکر.

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

درباره واژه "گفتمان"


ح. جوشن‌لو

1
یکی از مفاهیم بسیار پرکاربرد و بنیادین درحوزه علوم انسانی جدید و فلسفه پسامدرن discourse است که در زبان فارسی بیشتر با معادل "گفتمان" شناخته می شود. اما این واژه در زبان فارسی ماجرا زیاد دارد.
ابتدا به ساختار اشتقاقی واژه بپردازیم. این واژه از دو بخش تشکیل شده است. بن ماضی «گفت»+ پسوند «مان».
پسوند اسم ساز «مان» در گذشته با ملحق شدن به بن فعل، مصدر می ساخته است: زایمان (زاییدن) و گاهی معنی شباهت را می رسانده: آسمان و ریسمان و بعضی موارد نیز معنی نسبت داشته: دودمان، ترکمان و... .[1]
در سالهای اخیر از این پسوند بطور نه چندان نظام‌مند استفاده شده و با آن واژه های فراوانی ساخته شده است. واژه هایی مانند سازمان، پودمان، ساختمان، پرسمان و ... . یکی از واژه هایی که این اواخر با این پسوند ساخته شده، گفتمان است.

2
واژه discourse/Discours در زبانهای اروپایی، یک واژه عمومی است و کاربرد عام دارد. اما در چند دهه اخیر در فلسفه و علوم انسانی، کاربرد تخصصی هم پیدا کرده و تبدیل به یکی از مفاهیم گریزناپذیر در این حوزه ها شده است.
این واژه که در خود زبانهای اروپایی معادلهای فراوانی دارد، در نتیجه، در دیکشنری های انگلیسی به فارسی هم معادلهای فراوانی برایش نوشته شده است. برای نمونه آکسفورد [2] در مقابل discourse برابرهای متعدد زیر را ردیف کرده است:
DISCUSSION, conversation, talk, dialogue, conference, debate, consultation; parley, powwow, chat;- ESSAY, treatise, dissertation, paper, study, critique, monograph, disquisition, tract; lecture, address, speech, oration; sermon, homily.
آریانپور در ترجمه این واژه معادلهای زیر را پیشنهاد می کند:
1- گفت و شنود، بحث، گفتمان، گفتار
2- گفت و شنودکردن، بحث کردن ، گفتمان کردن
3- خطابه، رساله، خطبه، دبیره، ماتیکان

3
بدیهی است که گستردگی معادلهای این واژه، مترجم فارسی زبان را گیج می کند. به همین دلیل هر مترجمی بر اساس ذوق خود معادلی برای آن انتخاب کرده و به کار برد. در این اثناء داریوش آشوری در یکی از نوشته های قدیمی خود[3]، واژه گفتمان را در مقابل discourse قرار داد [4] و با توجه به مرجعیت و نفوذی که داریوش آشوری در واژه گزینی حوزه علوم انسانی و فلسفه دارد، پس از گذشت چند سال، بسیاری از مترجمان و نویسندگان دیگر نیز از او پیروی کردند.[5]
برای نمونه بابک احمدی ، یکی از پرکارترین نویسندگان فلسفی، در کتاب کار روشنفکری 1387که در سال 1387 منتشر شده می نویسد: «در آثار قبلی ام در برابر discourse از واژه "سخن" استفاده می کردم. اکنون که می بینم واژه گفتمان که دوست ام داریوش آشوری پیشنهاد کرده بیشتر رایج شده، آنرا به کار می برم.»

4
باری، واژه گفتمان، به عنوان برابری برای discourse امروز دیگر جا افتاده است و بسیاری از آن بهره می گیرند. اما تا آنجایی که من می دانم، هنوز یک نفر هست که همچنان از معادل منتخب خود، گفتار، دست برنداشته و همچنان بر آن پافشاری می کند (قطعا کسان دیگری هم هستند که من نمی شناسم)[6]. باقر پرهام در مقدمه ترجمه نظم گفتار که یک سخنرانی بسیار مهم و معروف از فوکو است، ظاهرا خطاب به داریوش آشوری می نویسد:« این کتاب به روشنی نشان می دهد که بحث فوکو در زمینه دیسکور چنانچه گفتیم فقط بحثی است در زمینه زبان، سخن و گفتار به معنی موجود کلمه برای نشان دادن کارکرد شکل دهنده، قالب ساز و تقسیم آفرین گفتار، به عنوان یکی از زمینه های بروز و تحقق پدیده قدرت. نه زبان و گفتاری که از ان ها سخن می رود پدیده ای جدید و بی سابقه و نه کارکرد تقسیم آفرین و قالب دهنده قدرت در این زمینه امری استکه تازگی داشته باشد.... آنچه تازگی دارد نفس زبان یا پدیده گفتار نیست که ما ناگزیر باشیم واژه تازه ای برای آن بسازیم. کشف این مساله است که زبان و گفتار حامل نظمی اجتماعی است که خود را بر گوینده تحمیل می کند، نظمی همانند نظم موجود در دیگر زمینه ها (علوم، اقتصاد، ...) که حاصل کارکرد اجتماعی قدرت است.» 
گمان می کنم منظور باقر پرهام آن است که همانطور که در مغرب زمین، برای اشاره به این مفهوم فلسفی، از یک واژه پیش پا افتاده و مرسوم که به گفتار و زبان دلالت می کرد استفاده شد، در زبان فارسی هم باید همینطور باشد و می توانیم برای اشاره به این مفهوم از یک واژه مرسوم و مصطلح استفاده کنیم و لذا نیازی نبوده که واژه ای نو برای آن ساخته یا از یک واژه نوظهور برای آن استفاده شود. سخن باقر پرهام پر بیراه هم نیست. چرا که خود فوکو در همان سخنرانی (نظم گفتار) در جمله نخست، واژه دیسکورس را در معنای عامش بکار می برد و می گوید: «دلم می خواست می توانستم کاری کنم که حضور من در گفتار [7] امروزم و گفتارهایی که شاید سالیان سال باید در اینجا ایراد کنم آنچنان ناپیدا بنماید که به چشم نخورد.» در همین جمله آغازین، فوکو دیسکور را در معنای عام و معمولی اش به کار برده نه در معنای تخصصی اش، و این نشان می دهد این واژه در زبانهای اروپایی هم دارای کاربرد عام و عامیانه است و هم دارای معنای تخصصی.
در پایان یادآور می شوم در زبان فارسی، واژه گفتمان در میان مردم عوام و حتی تحصیلکرده هایی که با ادبیات فلسفی آشنایی ندارند، بیشتر به معنای گفتگو و مذاکره بکار رفته و می رود. حتی فعل گفتمان کردن نیز کاربردی عام یافته است. [8]  با جستجوی واژه در موتورهای جستجو، می توان مصادیق زیادی برای این کاربرد یافت. / گفتاورد

نیز ر.ک. مصاحبه جدید آشوری در این زمینه:  گفتمان با داریوش آشوری درباره‌یِ گفتمان!


پی‌نوشتها

[1] این اطلاعات را عمدتا از کتاب «ساخت اشتقاقی واژه در فارسی امروز» خانم دکتر ایران کلباسی نقل کردم. اما نکته جالب توجه این است که خانم دکتر این پسوند را سترون و عقیم معرفی می کنند(ص139). در حالی که گمان می کنم این پسوند در همین دوران اخیر برای واژه سازی بسیار به کار رفته و از جمله واژه هایی مانند سازمان، پودمان، پرسمان و ... همگی به تازگی از این پسوند ساخته شده اند. شاید پیش از ساخت این واژه ها، این پسوند برای قرون متمادی سترون بوده است.

[2] Concise Oxford English Dictionary

[3] ظاهرا داریوش آشوری اولین بار در این مقاله معادل مذکور را به کار برده است:
نظریه غربزدگی و بحران تفکر در ایران ، داریوش آشوری، مجله ایران نامه - بهار 1368 - شماره 27

[4] و سپس‌تر در فرهنگ علوم انسانی  برابرهای discourse را اینگونه آورده:
1- خطابه؛ سخنرانی
2- گفتار؛کلام؛ سخن
3- فلسـ ) گفتمان

[5] داریوش آشوری در مصاحبه اخیرش می گوید: « ... مثلِ واژه‌ی «گفتمان» که من ساختم. اوایل بر سر آن  بسیار جنجال شد، و به معنای نادرست هم به کار رفت و از آن فعل «گفتمان کردن» هم ساختند. اما اکنون بر اثرِ کاربرد  در حوزه‌ی فلسفه، جامعه شناسی، و علوم سیاسی بار معناییِ درست خود را در برابرِ دیسکور در فرانسه یا دیسکورس در انگلیسی یافته است.» گفتگو سروش دباغ با داریوش آشوری، شهروندِ امروز، شماره‌ی ۹، شهریور ١۳۹٠

[6] برای نمونه مترجمه ایرانی کتاب فرهنگ توصیفی اصطلاحات ادبی (سعید سبزیان)- نوشته ایبرمز / گالت هرفم- در مقابل discourse از برابر سخن و نوشتمان استفاده کرده است.

[7]در پاورقی آن صفحه، معادل گفتار discours ذکر شده.

[8]  برای نمونه یادم می آید در یک برنامه طنز تلوزیونی به نام شهر فرنگ، بازیگر نقش اول (فتحعلی اویسی) همیشه با تکان دادن دستهایش به منظور تهدید به کتک، طرف مقابل را به "گفتمان" دعوت می کرد. همچنین می توان به تالارهای گفتگوی مجازی گفتمان اشاره کرد که مدتی در فضای مجازی فارسی گرد و خاکی راه انداخته و در نهایت بدلیل عدم تحمل حاکمان، بسته شد. در این موارد گفتمان در معنای  گفتگو کردن به کار رفته است. 

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

چگونه بنویسیم: دعوا/دعوی، معنا/معنی

 ح. جوشن‌لو


 دعوا/دعوی : "دَعوَی" da'vaa  در زبان عربی همواره به همین شکل نوشته و تلفظ می شود اما دو معنی می دهد:
1- کاه مصد ر فعل "دعا" است و در آن صورت معنی "دعاء" می دهد یعنی فراخواندن و صداکردن و دعا کردن.
2- گاه نیز اسم از "ادعاء" است به همان معنی ادعا کردن.
اما در زبان فارسی هم نگارش، هم تلفظ و هم معنای این واژه دچار دگرگونی شده است:
در فارسی اگر آنرا "دعوا" da'vaa بنویسند بیشتر منظورشان مشاجره و دعوا کردن است. 
اما گاهی در فارسی این کلمه را "دَعوی"  می نویسند و da'vi  می خوانند. در این صورت منظور ادعا یا ادعا کردن است. گاه نیز آنرا "دَعَوی"  da'avi می خوانند که باز هم منظور همان ادعا کردن است.
 در زبان حقوقی نیز بیشتر da'vaa تلفظ می شود (چه "دعوی" نوشته شود چه "دعوا") و در هر حال بیشتر منظور از آن ادعا  است.
ابوالحسن نجفی در "غلط ننویسیم" توصیه می کند دعوی da'avi را به معنی ادعا بکار بریم و دعوا da'vaa را به معنی مشاجره یا دادخواهی. (هرچند به نظر من هیچگاه نمی توان از واژه دعوا یا دعوی معنای "دادخواهی" را برداشت کرد.)

معنا/معنی : در زبان عربی دو واژه داریم یکی مَعنَی ma'na که آن چیزی است که از یک لفظ قصد می شود. و دیگری مَعنیّ ma'niyy که دقیقا به مفهوم کلمه قبلی به کار می رود. نتیجه آنکه هم معنا و هم معنی با هر دو تلفظ صحیح هستند و به یک معنا/معنی. / گفتاورد

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

واژه "نازی"

ترجمه: ح. جوشن‌لو

واژه نازی (Nazi) تباری آلمانی دارد [1] و کوته شده ‌ی تلفظ آلمانی واژه Nationalsozialist است (ساخته شده بر قیاس واژه قدیمیتر(sozi) که حالت کوته شده جمع واژه socialist می باشد). Nationalsozialist نیز برگرفته از عبارت Nationalsozialistische Deutsche Arbeiterpartei می باشد به معنای "حزب کارگری ناسیونال-سوسیالیست آلمان"[2]، یعنی حزبی که هیتلر از سال 1920 آنرا بنیان نهاد.
ویرایش بیست و چهارم کتاب Etymologisches Wörterbuch der deutschen Sprache (2002) می گوید: واژه "نازی" در آلمانی جنوبی در میان مخالفان ناسیونال سوسیالیسم رواج داشته (احتمالا از حدود 1924) زیرا لقب نازی (برگرفته از اسم خاص مذکر Ignatz که صورت آلمانی Ignatius است) در زبان محاوره برای رساندن معنای "انسان ابله و بی دست و پا" بکار می رفته است.
Ignatz یک نام عمومی در اتریش کاتولیک است و بر اساس یک منبع، در جنگ جهانی اول "نازی" یک نام عمومی در امپراتوری آلمان برای سربازان اتریشی-مجاری بوده است. کاربرد قدیمی تری از "نازی" برای "ناسیونال-سوسیال" در زبان آلمانی از سال 1903 ثبت شده، اما واژه نامه مذکور بر این باور نیست که این کاربرد همان کاربرد هیتلر و پیروانش است.
حزب کارگری ناسیونال-سوسیالیست آلمان برای مدتی تلاش کرد نشان "نازی" را بعنوان آنچه که آلمانی ها despite-word [3]می نامیدند بکار برد، اما بعدها از این کار دست کشیدند و گفته می شود این حزب بطور کلی از این واژه صرف نظر کرد. قبل از 1930 اعضای حزب در انگلیسی "نشنال سوشالیست"[4] خوانده می شده اند که این کاربرد به سال 1923 باز می گردد.
کاربرد تعابیری همچون "آلمان نازی"، "رژیم نازی"، بوسیله تبعیدی های آلمانی در خارج کشورعمومیت یافت. از آن زمان این واژه در زبانهای دیگر گسترش پیدا کرد و سرانجام بعد از جنگ به آلمان باز گشت. گفته می شود در اتحاد جماهیر شوروی اصطلاح "ناسیونال سوسیالیست" و "نازی" بعد از سال 1932 ممنوع شده است، احتمالا برای اجتناب از لوث شدن واژه محبوب سوسیالیست. در عوض ادبیات شوروی آنها را "فاشیست" معرفی می کرد.
منبع: ٍEtymonline 


توضیحات مترجم
[1] در انگلیسی واژه "نازی" بصورت 'nα:tsi (ناتسی) تلفظ می شود.
[2] به انگلیسی : National Socialist German Workers' Party
[3] معادل فارسی برای این اصطلاح نیافتم.
[4] National Socialist


۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

لائیک، سکولار و بالاخره عرفی

ح. جوشن‌لو

"لائیک" در زبان فارسی، واژه ایست که بار معنایی بسیار منفی‌ای دارد و حتی لائیکها هم تلاش می کنند در مورد خود این واژه را بکار نبرند. آنچه در زبان فارسی بجای "لائیک" بکار می رود معمولا کلمه "سکولار"[1] است؛ مثلا زیاد می شنویم که می گویند "روشنفکر سکولار".
باری، آنچه موجب شده که واژه لائیک مطرود شود و زیاد بکار نرود اشتباه مشهوری است که در مورد معنای آن وجود دارد. توضیح آنکه اکثر مردم حتی تحصیل‌کرده ها می پندارند "لائیک" به معنای "بی‌دین" و "ضد دین" است. در حالی که "لائیک" laïque واژه ای فرانسوی است و با بررسی تاریخ و معنی آن در این زبان، آشکار می شود که "لائیک" به معنای بی دین نیست بلکه معنایی نزدیک به "سکولار" secular در زبان انگلیسی دارد. لائیسیته و سکولاریسم فرایندی هستند که طی آن نهاد حکومت  و آموزش و پرورش از نهاد  دین و روحانیت جدا شده است،‌ منتها اولی مربوط است به عالم فرانسوی زبان و دومی مربوط است به جهان انگلیسی زبان و البته بدیهی است تفاوتهایی نیز بین آنها موجود است که از تفاوت خاستگاه آنها سرچشمه گرفته است. [2] بنابراین بکار بردن هر یک از این دو واژه می تواند معنای مورد نظر را منتقل کند و هاله معنایی منفی ای که پیرامون واژه "لائیک" شکل گرفته اشتباه است و باید دور انداخته شود. حتی استفاده از واژه لائیک بهتر است زیرا  اولا آنچه ایرانیان از کاربرد این مفهوم مراد می کنند معمولا "جدایی دین از حکومت" است که این معنا بیشتر با "لائیسیته" سازگار است تا با سکولاریسم و دیگر اینکه این واژه هرچند فرانسوی است اما در زبان انگلیسی هم کاربرد دارد و تنها با تفاوت در نگارش (laic) با همان معنای فرانسوی بکار می رود.
واژه انگلیسی laic با واژه lay (مثلا در layman) همریشه است که به معنای مردم غیر روحانی در مقابل روحانیون و رجال دینی بکار می رود و تبار آن چنین است
early 14c., from O.Fr. lai "secular, not of the clergy" (Fr. laïque), from L.L. laicus, from Gk. laikos "of the people," from laos "people," of unknown origin.
عربها در تلاش برای برابرسازی این دو واژه انگلیسی و فرانسوی از واژه "العَلمانیة" [3] استفاده کردند. اما جالب است که ایرانیها حتی در برابریابی برای این مفهوم هم به مبانی سکولاریسم و لائیسیته وفادار نمانده و باز هم به دامان کتب فقهی و سنتی پناه بردند و در نهایت واژه "عرفی" را یافتند. 
توضیح آنکه در سنت فقهی، بطور کلی دو منبع برای قانونگذاری باز می شناخته اند: یکی شرع و دیگری عرف. شرع آن چیزی بوده که متکی به وحی و سنت پیامبر بوده و عرف آن رسمها و آیینهایی بوده که بین مردم جریان داشته و شرع آنها را مورد تایید قرار داده است. بنابراین آنچه در سنت فقهی "عرف" نامیده می شده منشا شرعی ندارد هرچند باید به تایید شرع برسد تا "بدعت" نباشد. روشنفکران نیز برای برابریابی برای این مفهوم فرنگ‌آورد، که سابقه ای در فرهنگ ما نداشته به ناچار از همین واژه "عرفی" استفاده کردند و از آن موقع "عرفی" در مقابل "شرعی" برای رساندن مفهوم لائیک به کار می رود. مثلا در دو اصطلاح بسیار زبانزدِ تاریخ دادگستری در ایران، یعنی "محاکم عرف" و "محاکم شرع".
--------------------
[1] برخی که خیلی به تلفظ صحیح انگلیسی این واژه توجه می کنند آنرا در فارسی "سکیولار" می نویسند و می خوانند.
[2] در این نوشتار قصد ندارم وارد تفاوتهای نامحسوس این دو مفهوم -از چشم انداز این نوشتار - شوم. برای کسب اطلاع به پژوهش بسیار ارزشمند شیدان وثیق با نام "«لائيسیته» چیست؟" که در قالب کتاب  با حذف ارشادی بخشهایی در ایران چاپ شده و متن آن هم بصورت پراکنده در اینترنت موجود است مراجعه کنید.
[3] به معنای "دنیوی شدن"

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

تاریخ واژه "آریایی"*

ترجمهء ح. جوشن‌لو
منبع: www.etymonline.com 
کاربرد واژه Aryan به مثابه یک اصطلاح در تاریخ کلاسیک به حدود سال 1600 میلادی باز می گردد که در اصل از واژه‌های لاتینی Arianus, Arianaاست که آنها هم از واژه‌های یونانی Aria, Areiaمی آید؛ نامهایی که در زمان باستان برای اشاره به بخش شرقی ایران بزرگ و ساکنان این منطقه به کار می رفته است. ایرانی های باستان این نام را برای اشاره به خودشان بکار می برده اند (ariya- در فارسی باستان) که بعدها "ایران" [1]شده است. سرچشمه نخستین این واژه، ریشه سانسکریت arya- است به معنای "هم‌میهن" که سپستر به معنای "شریف" و "نجیب" و "وابسته به خانواده اصیل" بکار رفته. همچنین این نام توسط مهاجمان به هندوستان که به زبان سانسکریت صحبت می کردند، در متون کهن برای نامیدن خودشان بکار رفته است.
از اوایل قرن نوزدهم میلادی، زبانشناسان اروپایی (Friedrich Schlegel, 1819 ، که این واژه را با واژه Ehre آلمانی به معنای "شرافت" مرتبط دانست) این اصطلاح را برای اشاره به مردمان کهنی که ما اکنون آنها را هندو-اروپایی می نامیم به کار بردند (با این گمان که آنها هم خود را به همین نام می نامیده اند). این کاربرد در زبان انگلیسی از سال 1851 مورد تایید واقع شد. این اصطلاح به دست نژادپرستها افتاد و در آلمان از سال 1845 در تقابل با نژاد سامی بکار رفت.
زبانشناس آلمانی، ماکس مولر (1823-1900) در نوشته هایش در زمینه زبانشناسی تطبیقی، این اصطلاح را (بجای هندوـاروپایی، هندوـژرمنی ، سفیدپوست و یافثی[2]) برای گروهی از زبانهای هم‌خانواده و تصریفی متعلق به این مردم بکاربرده و مرسوم کرد؛ زبانهایی که بیشتر در اروپا یافت می شوند اما البته شامل سانسکریت و فارسی هم هستند.
"آریایی" در این معنا از سال 1839 استفاده می شده (و این کاربرد به لحاظ زبانشناختی درست تر است) اما املاء این واژه موجب اشتباه با اصطلاحی دیگر یعنی   Arian که مرتبط با تاریخ کلیسا است[3]، شد. لذا کم کم در زبانشناسی تطبیقی در حدود سال 1900 اصطلاح هندو-اروپایی Indo-European جانشین آن شد ( بجز وقتی که برای تفاوت قائل شدن بین زبانهای هندو-اروپایی هندوستان از زبانهای غیر هندو-اروپایی اش بکار می رود که هنوز در این مورد از اصطلاح Aryan استفاده می شود.)
این اصطلاح در ایدئولوژی نازی برای اشاره به "عضوی از نژاد سفید پوست غیر یهودی از نوع نوردیک[4]" بکار رفت. به هر حال، از چشم انداز تمایز نژادی این واژه حقیقتا تنها شامل هندو-ایرانی‌ها می شود (البته بیشتر ایرانیها تا هندیها) و در نهایت این واژه از دوران نازی کاربرد آکادمیک عامش را از دست داده است.

توضیحات افزوده مترجم 
* Aryan
[1] – به مقاله "جستاري ريشه شناختي پيرامون واژه‌ي «ايران»" در همین وبلاگ مراجعه شود.
[2] – Japhetic ، منسوب یه japhet (یافث). منظور فرزندان "یافث" است که خود یکی از فرزندان نوح پیامبرپس از سام و حام است که در استوره های سامی پدر اقوام هند و ژرمن محسوب میشود. برای توضیح بیشتر ر.ک. دهخدا.
[3] – Arian نحله ای کلیسایی است منسوب به کشیشی به نام Arius در اوایل قرن چهارم میلادی که در اسکندریه می زیست.
[4] – Nordic به معنای اسکاندیناویایی یا ژرمن است. نوردیک ها مردمانی هستند بلندقد، با موهایی بلوند و رنگ پوستی روشن و چشمانی آبی که در شمال اروپا ساکنند.

۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

تبارشناسی واژه ها: فرهنگی

 ح. جوشن لو

در میان قدیمی ها و حتی میانسالها مرسوم است که به معلمان و کسانی که در نهاد آموزش و پرورش کارمند هستند می گویند فرهنگی. خود معلمان نیز خود را فرهنگی می نامند و برای نامیدن قشر خود می گویند ما فرهنگی ها. پیشینه این نامگذاری را باید در دوران پهلوی جستجو نمود. در آن زمان به جای وزارت آموزش و پرورش از نام "وزارت فرهنگ"  استفاده می شده است. و کسانی هم که در این وزارتخانه و دبستانها و دانشگاهها مشغول کار بوده اند فرهنگی نامیده می شده اند. 
شادروان احمد کسروی در سال 1322 کتابی  نوشته است با نام "فرهنگ چیست؟". توجه به نام این کتاب بسیار راهگشا است. وقتی با نام این کتاب مواجه می شویم گمان می کنیم کسروی از مقوله جامعه شناختی "فرهنگ" آنگونه که امروزه مطرح است سخن گفته. این درحالی است که با ورق زدن این کتاب روشن می شود مقصود کسروی از فرهنگ "آموزش و پرورش" است و نهادی که متکفل این کار مهم است را نیز "دستگاه فرهنگ" می نامد. کسروی به شدت نظام آموزش زمان خودش را نقد می کند و آنرا مروج بی فرهنگی و گمراهی جوانان می داند. نوشته کسروی به خوبی معنای فرهنگ و فرهنگی و پیوستگی این واژه با نهاد آموزش و پرورش را در آن دوران آشکار می سازد.
بطور کلی معنی واژه فرهنگ در زبان فارسی دانش و ادب و هنر از سویی و آموزش و پرورش دادن  از سوی دیگر بوده است. وقتی واژه فرهنگ بصورت فعل و مصدر بکار می رفته معنی دوم (تعلیم و تربیت) کاملا خود را نشان می داده است. مثلا "فرهیختن" و "فرهنجیدن" به معنای ادب کردن و آموزش و پرورش بوده است و بر همین اساس "فرهیخته" نیز به معنای آموزش دیده و تربیت شده. اکنون ذکر دو نمونه تاریخی:
ناصرخسرو در معنای اول (دانش و ادب) گوید:
به فضل و دانش و فرهنگ و گفتار --- تویی در هر دو عالم گشته مختار
فردوسی در معنای دوم (آموزش و پرورش) گوید:
چنانت بفرهنجم ای بدنهاد --- که ناری دگرباره ایران بیاد
امروزه در سطح جامعه معنای فرهنگ از آموزش و پرورش دور شده و بیشتر به معنای اول (دانش و ادب و هنر) بکار می رود. و به همین علت وزارتخانه ای که متکفل تعلیم و تربیت است را "وزارت آموزش و پرورش" و وزارتخانه ای که به کارهای فرهنگی و هنری می پردازد را "وزارت فرهنگ و ارشاد!" می نامند.

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

تبارشناسی واژه‌ها: مادندر، گرفتن(شروع کردن)

ح. جوشن‌لو
حکایت با که گویم من
که من این کمتر از خاشاک
به دوش این ش‍ُترکین پیر مادندر
گران‌تر می‌نمایم زان همه کوهان
 م- امید
مادندر
یکی از معناهای "اندر" در زبان فارسی معنای سلب و نفی و غیریت بوده (= نا...) که معمولا از این واژه وقتی بصورت پسوند استفاده می شده این معنا قصد می شده است. این واژه بصورت پسوند در واژه هایی چون "مادراندر" (مخففش مادندر)، "پدراندر" (پدندر)، "پسراندر" (پسندر)، "دختراندر" (دختندر) در ادبیات تاریخی ما بکار رفته است و در همه اینها "اندر" معنی "نا..." یا "...خوانده" دارد.مثلا مادراندر(مادندر) یعنی نامادری/مادرخوانده و برادراندر (برادندر) یعنی نابرادری/برادرخوانده .
تشبیه روزگار و جهان به "مادندر" تشبیهی بس زیبا و حکیمانه و البته تلخ و دردناک بوده است:
جز به مادندر نماند اين جهان کينه جوي
با پسندر کينه دارد همچو با دختندرا.
رودکي
مهر فرزندی بر خواجه فکندست جهان
این جهان مادر او نیست که مادندر اوست
فرخی
از سویی این پسوند در یک ترکیب دیگر هم بکار رفته که کمی با نمونه های پیشین متفاوت است و آن "کَسَندر" می باشد به معنای "ناکس" و "نااهل" (دهخدا). برای نمونه در این بیت:
سزد مر ورا گر تکبر کند
که شه نيکويي با کسندر کند
عنصري

گرفتن= شروع کردن
عوام فراوان می گویند "بگیر بخواب" و قبل از فعل امر مورد نظرشان (خوابیدن) یک فعل به عنوان مقدمه می آورند. از این "گرفتن‌"ها زیاد داریم. مثلا می گویند "آسمان باریدن گرفت". جملات مشابه را می توان در واژه نامه دهخدا فراوان یافت: "بازرگانان گريه و زاري کردن گرفتند. (گلستان ). و برگشت و سخنهاي رنجش آميز گفتن گرفت . (گلستان)." در شعر هم زیاد به کار رفته. برای نمونه:
چون که او سوزن فروبردن گرفت
درد او در شانه گه مسکن گرفت .
مولوی
آنطور که مشاهده می شود در این نمونه ها ظاهرا "گرفتن" به معنای "آغاز کردن" به کار رفته است. اما چه ارتباطی است بین "گرفتن" و "آغازیدن"؟
پاسخ من به این پرسش مبتنی بر نگاهی تبارشناسانه است و ریشه را در زبان همسایه فارسی یعنی زبان عربی می جوید. در زبان عربی افعالی وجود دارد به نام "افعال شروع". مهمترین این افعال "اخذ" است. البته آشکار است که معنای اصلی "اخذ" و مشابه هایش، شروع کردن نیست و "اخذ" در حالت عادی مانند زبان فارسی همان "[به دست] گرفتن" را معنی می دهد. اما این افعال وقتی پیش از یک فعل مضارع قرار می گیرند معنای "آغاز کردن" را می رسانند.  برای نمونه "اخذ یذهب" یعنی "شروع کرد به رفتن". حال به زبان فارسی باز می گردیم.
در زبان فارسی نیز، دقیقا مانند عربی، همانطور که در نمونه های بالا می بینید، گاهی از معادل فعل "اخذ" استفاده می کنیم.(یعنی "گرفتن") اما در معنی "آغاز کردن". این مشابهت، به نظر من، آنقدر چشمگیر هست که این زمینه را فراهم کند که این تعبیر در فارسی  را نوعی کپی برداری از آن ساختار زبان عربی بدانیم.
البته امروز دیگر تبار این تعبیر و معنایش به فراموشی سپرده شده و"گرفتن" در معنی بالا، تبدیل به یک عادت زبانی نیندیشیده گشته و اگر از گوینده این جملات بپرسی "گرفتن" چه معنایی دارد باز می ماند.

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

متافیزیک چیست؟

ترجمه ح. جوشن‌لو
 ای درخت معرفت جز شک و حیرت چیست بارت
یا که مـن باری ندیدم غــیر از این بر شاخســارت
عــمرها بردی خوردی، غـــــیر ازین بـاری ندادی
حیف، حیف از این هــمه رنـج بشر در رهگذارت
م- امید

1- metaphysics: این واژه متعلق است به اواخر سده 14، به معنای "شاخه ای از نظرورزی که به علتهای اولیه چیزها می پردازد"، از زبان لاتین میانه metaphysica است که خود حالت خنثی و جمع از یونانی میانه ta metaphysika است که آن هم از لفظ یونانی[باستان] ta meta ta physika می باشد به معنای "کارها/آثار بعد از فیزیک" که عنوان 13 رساله است که بطور معمول و مرسوم بعد از رساله های مربوط به فیزیک و علوم طبیعی در مجموعه نوشته‌های ارستو قرار داده شده است.
این نام حدود سال هفتاد قبل از مسیح توسط شخصی به نام آندرونيكوس رودسي Andronicus of Rhodes بکاررفته و این نامگذاری بر نحوه تنظیم مرسوم کتابها مبتنی بوده اما این نام [=بعد از فیزیک = متافیزیک] بعدها توسط نویسندگان لاتین به اشتباه به معنای "علم بررسی آنچه که ماوراء عالم مادی است" فهمیده شد. بنا براین صفت این واژه یعنی metaphysical در معنای "انتزاعی و نظری ِصرف" بکار رفت (برای نمونه از سوی Johnson که این صفت را در باره برخی شاعران قرن هفدمی بویژه Donne و Cowley که از استعاره های ظریف و تصویرپردازی های پیچیده استفاده می کردند ، به کار برد.)
این واژه در اصل در زبان انگلیسی بصورت مفرد بکار می رفته و حالت جمع آن بعد از قرن 17 شایع شد، اما حالت مفرد آن در اواخر قرن 19 تحت تاثیر زبان آلمانی در پاره ای کاربردهای خاص، دوباره مورد استفاده قرار گرفت.‍‍‍‍ [1]


2- بلند پروازانه‌ترین پروژه در میان پروژه های فلسفی طرح ریزی یک نظریه در خصوص طبیعت یا ساختار واقعیت یا نظریه ای در مورد جهان به عنوان یک کل است. این پروژه عموما متافیزیک نامیده می شود و امکانپذیری عقلی آن در فلسفه قرن بیستمی مغرب زمین بطور گستره مورد چالش قرار گرفته است.
متافیزیک در یونان باستان و همچنین در دوران انقلاب علمی قرن هفدهم اروپا رشد و شکوفایی یافته است. فیلسوفانی چون دکارت، لایب‌نیتز و اسپینوزا می اندیشیدند که بهره گیری نظام‌مند از عقل، می تواند انها را به دیدگاهی در مورد سرشت جهان برساند؛ دیدگاهی که ماهیتا بسیار متفاوت از فهم عادی و هرروزی ما از جهان از کار در آمد. علم، نیز، همین نتیجه را داشت.
ایمانوئل کانت و دیوید هیوم نقطه شروع شکاکیت مدرن در باره مدعیات متافیزک بودند. برای هر دو متفکر کاربرد معنادار زبان تنها تا کرانه های تجربه [حسیِ] ممکن، امکان پذیر است. چنین به نظر می‌رسد که متافیزیک‌دانان با بهره‌گیری از واژه‌هایی که از زبان روزمره گرفته شده، سخنان خود را فهمیدنی می‌سازند، اما از سوی دیگر با استفاده از این واژه ها برای صحبت از جهانی فراتر از مرزهای تجربه [حسی] ممکن، گرفتار تناقض و ناسازگاری می شوند.
برخی از فیلسوفان تحلیلی مدرن از یک دیدگاه تعدیل یافته ‌تر در خصوص متافیزیک - "متافیزیک توصیفی" در تمایز با "متافیزیک نظری"، و یا "متافیزیک بازنگرشی" - به عنوان تلاش برای تحلیل و توصیف چارچوب مفاهیم بنیادین و ارتباط بین آنها مبتنی بر یک گفتمان روزمره و علمی دفاع می کنند.[2]

+ نیز بنگرید به اینجا از سعید حنایی کاشانی

+ متن متافیزیک ارسطو

پی‌نوشت‌ها
1- منبع : www.etymonline.com مدخل metaphysics
2- منبع : Oxford dictionary of sociology مدخل metaphysics

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

تبارشناسی واژه ها: سه جلدی، گودر، هو

ح. جوشن‌لو

سه جلدی

قدیمی‌ها به شناسنامه می گفتند و هنوز هم می گویند: "سه جلدی". کشف علت این نام‌گذاری ساده است. با ورود سیستم قانونگذاری در ایران و نظام‌مند شدن زاد و ولد و الزامی شدن ثبت وقایع مهم (چون تولد، مرگ ، ازدواج و طلاق و ...) یک سری سند در ایران درست شد که نام آنها را "اسناد سِجـِل احوال" گذاشتند (سجل یعنی ثبت) که مهمترین و ملموس ترین آنها شناسنامه بود. و لذا در عرف ثبتی و قضایی به شناسنامه می گفتند سند سجلی. عوام هم که این واژه (سجلی) برایشان ناآشنا بود آنرا تبدیل کردند به "سه‌جلدی" و به سندی که یک جلد بیشتر ندارد سه جلدی گفتند.

گودر
گودر واژه ای نوظهور است که اینروزها در زبان اهل اینترنت کاربرد فراوانی یافته است. گودر مخفف سرویس معروف و کارامد شرکت گوگل یعنی Google Reader میباشد. نکته جالب این است که این نوع واژه سازی از جانب ایرانی ها بوده و گودر (قاعدتا با املای Gooder ) در منابع انگیسی زنده (چون ویکی‌پدیا و urban dictionary ) تا جایی که من بررسی کرده ام در این معنی به کار نرفته است.

هو / :hu/
"هو" در زبان صوفیان ایرانی بسیار کاربرد دارد و از آن خدا را اراده می کنند. مثلا می گویند "یاهو" به معنی یاخدا. حال ببینیم این واژه از کجا آمده است. بی شک این "هو" مخفف همان "هُوَ" عربی است که برای سهولت تلفظ و یا ضرورت شعری به این حالت در آمده است. البته صوفیان ایرانی که بیشتر عربی نمی دانند پس از فراموش کردن تبار این واژه آنرا یک اسم خاص تلقی کرده اند جدای از "هوَ" و آنرا در ترکیبهایی عربی بدون توجه به قواعد زبان به کار برده اند. مثلا می گوید : هُوَ الهو. [اینجا] در این ترکیب هر دوی نهاد و گزاره یکی هستند (ضمیر هو عربی) منتها اولی در همان صورت عربی اش به کار رفته است و دومی تلفظ صوفیانه شده آن است.
چند بیت از مولانا به نقل از دهخدا:
صبغةاللّه چيست ؟ رنگ خُم ّ هو
پيسه ها يک رنگ گردد اندر او.
***
فکر ما تيري است از هو در هوا
در هوا کي پايدار آيد ندا؟
***
باد در مردم هوا و آرزوست
چون هوا بگذاشتي پيغام هوست .
در این نمونه ها مشاهده می شود که مولانا که عربی به خوبی میدانسته هنوز تبار این واژه را گم نکرده است و آنرا درست و به قاعده به کار می برده، یعنی به صورت ضمیر غایب به معنای او نه یک اسم خاص.

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

تارنگار و تارنما!

ح. جوشن‌لو

1- من شخصا بر این باورم که نیازی نیست در مقابل همه واژه های بیگانه معادل فارسی بیابیم یا بسازیم. بخصوص آن دسته از واژه های فرنگی که کاملا برخاسته از فرهنگ غرب هستند و پیشینه ای در فرهنگ ما ندارند و بویژه اینکه به مرور زمان در زبان فارسی و گفتار فارسی زبانان هم جا افتاده باشند. مانند واژه هایی چون تلوزیون ، رادیو، اینترنت، سوژه، ابژه، وبلاگ و اینترنت. جالب است که فرهنگستان زبان فارسی که دائما در معرض نقد و طعن و نفرین نویسندگان است در بعضی از موارد این حکمت را در یافته[1]، اما بسیاری دیگر هنوز در نیافته اند و در پروسه برابر سازیشان همه روزه معادل های جورواجور و بیقاعده خلق می کنند و آنقدر پیش رفته اند که مثلا برای "اینترنت" برابرهای سلبقه ای و مضحک مانند "اندرنگار" یا "تارکده" را به کار برده اند.[2]
نکته دیگر اینکه اگر هم بپذیریم که حتما باید برای همه کلمات فرنگی معادلی گذاشت به نظر من این کار باید در آغاز ورود آن پدیده و کلمه در فضای فرهنگی فارسی زبان باشد نه پس از اینکه آن کلمه فرنگی جا افتاد و ملکه ذهن مردم شد. بنابراین برای واژه هایی با توصیف بالا، این همه تلاش بیهوده است.

2- حال بیاییم پیشنهادهایی که برای برایریابی (سازی) واژه های "وبلاگ" و"وبسایت"، از سوی مرزبانان زبان فارسی و پیروان نظریه زبان سره، مطرح شده را مورد ارزیابی و سنجش قرار دهیم. معمولا در برابر "وب‌سایت" از معادل "تارنما" و برای "وبلاگ" از "تارنگار" استفاده می نمایند.
در انگلیسی نخستین معنایی که از "web" فهمیده می شود "تار عنکبوت" است. در Concise Oxford English Dictionary در مقابل این کلمه به عنوان اولین تعریف می خوانیم:
a network of fine threads constructed by a spider from fluid secreted by its spinnerets, used to catch its prey
این معنا مهیای آن است که از آن بصورت مجازی برای رساندن معنای "شبکه" استفاده کنیم. چون برجسته ترین ویژگی تار عنکبوت شبکه ای بودن ان است. به همین علت دومین معنای این واژه در آکسفورد چنین ضبط شده است:
a complex system of interconnected elements. (the Web) the World Wide Web
این تعریف دقیقا آشکار می کند که علت استفاده از واژه "web" (تار عنکبوت) برای "اینترنت" خاصیت "شبکه" ای و در هم تنیده بودن عناصر تار عنکبوت است.
اما در فارسی وقتی می گوییم "تار" هیچ گاه در مرحله نخست معنای "شبکه" به ذهن نمی رسد . اولین چیزی که به ذهن می رسد رشته و ریسمان و نخ است و سیم یا مو یا ساز و ... سپس در معنای "کدر" هم به کار می رود. و شاید در معنای مقابل "پود"و تا آن را با مضاف الیه "عنکبوت" به کار نبریم آن معنا را نمی رساند. این است که من کلمه "تار" را معادل خوبی برای "وب" نمی دانم.
و اما در مورد "نما" و "نگار". این نامگذاری‌ها بر چه اساسی بوده؟ نماییدن به معنای نشان/نمایش دادن است. این برابر از کجا آمده است؟ در کلمه انگلیسی website که ردپایی از این معنا وجود ندارد. از سوی دیگر مگر در وبلاگ چیزی نمایش داده نمی شود و در وبسایت چیزی نگاشته نمی شود؟
البته شکی نیست که بین نگاشتن (به معنای نوشتن) و"وبلاگ" ارتباط معنایی عمیقی وجود دارد اما برعکس بین"وبسایت" و "نماییدن" ارتباط معنایی مشهودی یافت نمی شود. از سویی به نظر می رسد "نگار" که بن مضارع است در ترکیب "تارنگار" به آن حالت فاعلی داده و با این حساب معنای "تارنگار" می شود "نگارندهء وب" که این به نظر درست نیست.
آشکار است که این برابریابی ها بدون پژوهش در کاربرد این پدیده ها در فرهنگ و زبان اروپایی و معنای تحت اللفظی دوکلمه website و weblog بوده است. [3]

3-در آخر به نظر من، اگر خود را ملزم به استفاده از برابر فارسی بدانیم (که من هیچگاه معتقد نیستم چنین است) برای وبسایت بهترین برابر را "پایگاه اینترنتی" می بینم که البته امروزه این برابرواژه، کاربرد زیادی هم دارد. زیرا "سایت" site در انگلیسی به معنای پایگاه است و وب هم در اینجا یعنی شبکهء اینترنت. البته درست است که "پایگاه اینترنتی" کمی طولانی است و بکار بردنش برای مفهومی که می تواند یک نام بسیط داشته باشد سخت است. اما تا وقتی که معادلی بسیط و سنجیده و درست آیین پیشنهاد نشده مجبوریم به این ترکیبهای دوکلمه ای دل خوش باشیم. برای وبلاگ هم من "وب‌نوشت" را ترجیح می دهم.


پی‌نوشت
[1]- ر.ک. واژه «اینترنت» معادل فارسی نخواهد داشت
نیز ر.ک. توضیحات داریوش آشوری در فرهنگ علوم انسانی- ویراست دوم- ص 45 به بعد
حال که بازار معادل‌سازی گرم است بگذارید یکی هم من بسازم: ازین پس بجای "اینترنت" بگویید "تارآباد".
[2]- رضا مرادی غیاث‌آبادی به زیبایی تمام به این نکته پرداخته است که بدلیل دلنشینی سخنانش مستقیما آنرا نقل می کنم:
"مدتی پیش در روستایی دورافتاده در فراهان، پیرزنی روستایی گریبانم را گرفت که: «گذر را نیالا که شب می‌چُری و می‌چایی!» این عبارت شیوا را از آن رو آوردم که به باور این کمترین، مسئله اصلی در ذات زبان فارسی و گویشوران آن نیست؛ بلکه دشواری‌های است که نوکیسه‌گان شهرنشین با دخالت‌های بیجا و واژه‌سازی‌های دلخواهانه و بی‌پایه رواج داده‌اند. اینروزها هر کسی که دو کتاب می‌خواند، هوس واژه‌سازی و سره‌نویسی تخیلی به سرش می‌زند. مثلاً اگر واژه‌های «ایمیل»، «وبلاگ» و «وب‌سایت» تقریباً در سراسر جهان به همین شکل بکار می‌رود و هیچکس هوس معادل‌سازی برای آن به سرش نمی‌زند، ما بدون اینکه برای ایجاد یا توسعه و تکمیل آنها کوشیده باشیم، فقط تمایل به دستکاری در نام‌های آنها را داریم. چون اینکار نیاز به هیچ سواد و خرج و دردسری ندارد. وقت آزاد و کرسی گرم و ذهن خیالباف می‌خواهد که این آخری (بزنم به تخته) مثل چاه‌های نفت و گاز ما، جوشان و خروشان است: تارنما، تارنگار، تارنوشت، تارگاه، رایانامه، رایان‌نامه، رایانویس، رایان‌نما، وب‌گاه، وب‌نوشت، وب‌کده، وب‌خانه، پست الکترونیک و خیلی کلمه‌های بامزه و بی‌مزهٔ دیگر. در حالیکه واژه «ایمیل» با «میل» ایرانی خاستگاهی مشترک دارند و هردو دلالت بر پست و چاپار می‌کنند."
[3]- به وبلاگ چیست؟ از همین نویسنده مراجعه کنید.

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

معادل واژه "وکیل" در زبان انگلیسی

ح. جوشن‌لو
فرد آمریکایی که برای اعمال حرفه و شغل حقوقی پذیرفته
شده است، lawyer نامیده می شود. این کلمه
به معنی دقیق نه در فرانسه معادل دارد و نه در انگلیسی،
زیرا سازمان حرفه ای حقوقدانان در فرانسه، مانند انگلیس
متفاوت است و مقایسه با دشواری میسر می شود.
نظامهای بزرگ حقوقی معاصر- ص 420

"وکیل" مفهوم عامی است که هم در فارسی و هم در انگلیسی معانی گوناگونی دارد. بد نیست در ابتدا معانی و مصادیق این واژه را در زبان فارسی بررسی می کنیم تا زمینه برای برابریابی آن در زبان انگلیسی فراهم شود:
بطور کلی معنای عام وکالت نمایندگی است به این معنا که شخصی انجام کاری را به دیگری واگذارد و به او اختیار دهد که بجای او آن کار را انجام دهد. اما این واژه مصادق متعددی دارد.
یکی از شایع ترین مصادیقی که امروزه در زبان فارسی از شنیدن این واژه به ذهن متبادر می شود شخصی است که در دانشگاه درس حقوق خوانده و حرفه اش وکالت در محاکم دادگستری است. افرادی که دارای دفتر وکالت و پروانه و مجوز مخصوص از نهادی چون کانون وکلای دادگستری می باشند زیرا هر کسی مجاز نیست در محاکم به عنوان وکیل دخالت کند. این معنای وکیل را "وکیل دادگستری/عدلیه" ، "وکیل دعاوی" یا "وکیل مدافع" می نامیم. در عربی این نوع وکیل را "مُحامی" می نامند، یعنی حمایت کننده.
اما از سوی دیگر، بسیاری اوقات می بینیم شخصی که هیچ گونه مجوز و حتی سواد حقوقی ندارد به موجب سندی ادعا می کند که وکیل شخص دیگری است و وکالتش را هم همه می پذیرند. در این مورد قضیه از این قرار است که در قانون مدنی ایران - و دیگر کشورها- قراردادی وجود دارد به نام "قرارداد وکالت" که به موجب آن هر شخصی می تواند به شخص دیگری وکالت دهد که بجای او اعمال حقوقی اش را انجام دهد؛ مانند فروش یک ملک یا مراجعه به یک مرجع ثبتی و ... . در این حالت شخص وکیل نیازی به مجوز ندارد و همینکه صلاحیت عمومی انجام کارهای حقوقی را دارا باشد و قراردادی تنظیم کرده باشد، کافی است. برای تفکیک این نوع وکالت از سایر معانی وکالت آنرا "وکیل قراردادی" یا "نماینده" می نامیم.
مصداق دیگر وکیل که در گذشته بسیار شایع بوده و اکنون هم در میان عوام میانسال و کهنسال رواج دارد "نمایندگان مجلس" است. در گذشته به نمایندگان مجلس "وکیل مجلس" می گفته اند و البته این نام گذاری کاملا به‌قاعده بوده زیرا ماهیتا کار نمایندگان مجلس وکالت از سایر شهروندان است.
در کنار این معانی که معانی اصلی و تخصصی این واژه هستند و کاربرد بیشتری دارند می توان از موارد دیگری هم سخن به میان آورد. برای نمونه در گذشته به دادستان و نمایندگانش هم "وکیل عمومی" می گفته اند. زیرا دادستان که همان مدعی العموم سابق است وکیل عموم و جامعه است تا از منافع آنها در برابر جرائم دفاع کند. از سوی دیگر وکیل یکی از نامهای خدا هم هست که در این کاربرد به معنای "روزی رسان کافی و به اندازه" است. با مراجعه به کتابهای لغت شاید به معانی دیگری هم برسیم که البته در پژوهش ما از اهمیتی برخوردار نیستند.
+++
اکنون به سراغ زبان انگلیسی می رویم تا معادل این معانی را بازشناسیم. اما قبل از ورود به این بحث دو نکته را یادآوری می کنم: نخست اینکه از آنجا که اساتید حقوق ایرانی اکثرا تحصیل کرده فرانسه هستند و بیشتر با واژه ها و سازمان قضایی فرانسه مانوسند و همچنین حقوق ایران از نظام حقوقی اروپایی غیر انگلیسی کپی برداری شده و اختلاف بسیار گسترده ای با نظام حقوقی انگلیس و آمریکا دارد، یافتن برابر برای اصطلاحات تخصصی حقوقی در زبان انگلیسی گاهی برای فارسی زبانان بسیار مشکل است، و گاهی با واژه هایی در دو زبان مواجه می شویم که اصلا شاید معادلی در زبان دیگر نداشته باشد. (مانند نهاد حقوق trust در حقوق انگلیس که معادلی در فارسی ندارد. این مفهوم حتی در حقوق سایر کشورهای اروپایی نیز ناشناخته است.)
دیگر اینکه برای برابر یابی ِ یک اصطلاح تخصصی term بخصوص در حوزه حقوق و سیاست، مهمترین نکته، آشنایی با ساختار و مبانی حقوقی -قضایی و سیاسی حاکم بر جامعهء متبوع ِ زبان مبدا و مقصد است. ابتدا باید سازمان حقوقی و سیاسی دو جامعه را بررسی کنیم سپس با تطبیق و مقایسه، معادل هر بخش و نهاد و سمت را بیابیم و سپس اقدام به ترجمه نماییم. با نظر در این مقدمات معادلهای واژه وکیل از این قرار است:
"وکیل" در معنای عام قراردادی اش (نمایندگی) در زبان انگلیسی معادل های فراوانی دارد:
, agent, assignee , proxy,representative و ...
اما برای یافتن برابری برای واژه وکیل در معنای "وکیل دادگستری" باید میان زبان انگلیسی بریتانیایی British و آمریکایی American قائل به تفکیک شویم. زیرا نظام حقوقی انگلیس و امریکا هرچند که در مبانی مشترک هستند، اما به لحاظ ساختار قضایی و اشخاص درگیر در پروسه دادرسی با هم متفاوت اند.
در انگلستان کسانی که به عنوان وکیل دادگستری در دعاوی دخالت می کنند و کارشان دفاع از حقوق موکل در دادگاه است به دو دسته تقسیم می شوند: گروه اول solicitor (مشاور قضایی) نامیده می شوند و حقوقدانانی هستند که به کارهای حقوقی کم اهمیت مشغولند و می توانند در دادگاههای ماجستریت و بخش که دعاوی کم اهمیت در آنها طرح می شود، به عنوان وکیل مدافع حضور یابند. این دسته از وکلا کار عریضه نویسی و تنظیم نوشته های حقوقی چون وصیتنامه و شکایات را نیز در خارج از دادگاه انجام می دهند.
گروه دیگر barrister نامیده می شوند. بریسترها در واقع معادل واقعی "وکلای مدافع" درنظام حقوقی ایران هستند. بریسترها از مقام والایی برخوردارند و معمولا قضات از میان آنها انتخاب می شوند. این را هم بگویم که واژه بسیار معروف lawyer در انگلستان یک واژه غیر تخصصی و عمومی است برای هر حقوقدان و متخصص امور حقوقی و حتی در دیکشنری تخصصی حقوقی آکسفورد - که بر مبنای حقوق بریتانیا نوشته شده - این واژه به عنوان یک ترم تخصصی وارد نشده است. در انگلیس به کانون وکلا Inns of Court گفته می شود.
اما در نظام حقوقی آمریکا برای نامیدن وکلا از اصطلاح lawyer استفاده می شود. لایر هر کسی است که به حرفه قضایی مشغول است و به وکلای دعاوی که متخصص در دفاع در محاکم قضایی هستند trial lawyer می گویند. همچنین از اصطلاح attorney-at-law نیز برای وکیل زیاد استفاده می شود. در آمریکا به کانون وکلای دادگستری bar association گفته می شود.

منابع
نظامهای بزرگ حقوقی معاصر - رنه داوید
Oxford Dictionary of Law
LAW TEXTX به کوشش محمود رمضانی
المنجد فی اللغة
دهخدا

۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

چوب قانون

ح. جوشن‌لو

"باطوم" کلمه ایست که این روزها رواج زیادی یافته و با یک جستجوی کوتاه در موتورهای جستجو می توانیم شمار فراوانی از موارد کاربست این کلمه را بیابیم.
می گویند اصل کلمه bâton فرانسوی است به معنای "چیزی که از آن بعنوان سلاح استفاده می کنند" که از سال 1548 به کار رفته و از سال 1590 به معنای کنونی اش یعنی "تکه چوب یا فلز یا پلاستیکی که برای ایجاد نظم عمومی بدست نیروهای پلیس قرار می گیرد تا اغتشاگران را مورد ضرب و جرح قرار دهند"، بکار رفته است.
در انگلیسی هم به این شکلها بکار می رود:batten و baton. بر این اساس، قاعدتا باید در زبان فارسی "باتون" نوشته و تلفظ می شده است اما مشاهده می کنید که جز در مواردخیلی استثنایی نه اینگونه نوشته می شود و نه اینگونه تلفظ می شود.
به اینکه آنرا "باتوم" تلفظ می کنند نمی شود خرده ای گرفت. چرا که هر قومی حق دارد در کلمات دخیلی که از زبانهای دیگر قبول می کند هر گونه دخل و تصرفی بکند (به شرطی که با قاعده و طبیعی باشد). بنا بر این اینکه اکثریت جامعه "باتون" را "باتوم" تلفظ می کنند خود نشان می دهد این دخل و تصرف به هنجار است و نمی توان در مقابل آن ایستادگی کرد.
اما اینکه در نوشتار آمده اند و آنرا با "ط" نوشته اند بسیار قابل تامل است و نشان دهنده عدم اعتماد به نفس ما در بکار بردن خط خویش می باشد. براستی چه دلیلی وجود دارد که در مقابل یک کلمه دخیل که خودمان حق داریم رسم الخط آنرا آزادانه انتخاب کنیم بجای حرف فارسی "ت" از حرف عربی "ط" استفاده کنیم که هیچ معادل آوایی در زبانمان ندارد؟ (ر. ک. "ط" بنویسیم یا "ت"؟)
باری، دهخدا در مقابل این واژه می نویسد: "(فرانسوي ، اِ) باتون . چوب قانون . باتوم (در تداول عامه ). چوبدستي صاحب منصبان نظامي و پاسبانان . در اصطلاح امروز چوبدستي پاسبانان و ماموران انتظامي شهرباني و آن معمولاحدود نيم گز طول دارد و غالباً از لاستيک درست شود."
جالب است که اگر یک تکه چوب نتراشیده را کسی بردارد و به سمت جمعیتی بتازد می گویند که "چماق" بدست گرفته و امنیت و آسایش مردم را تهدید کرده، اما اگر همین تکه چوب تراشیده شود و به شکل باتوم در آید و در دست یک پلیس قرار گیرد که او هم انسان است و دارای خشم و غضب و بعضا حیوانیت کنترل نشده، عاملی برای حفظ نظم عمومی قلمداد می شود. چه می شود کرد؟ تمدن ناخوشنودی هایی هم دارد! باید ساخت.

۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه

وبلاگ چیست؟

ح. جوشن‌لو

وبلاگ weblog اصطلاحی نوظهور است که حدود 10 سال عمر دارد. واژه‌ی وبلاگ weblog و مختصر آن بلاگ Blog تشکیل شده است از دو بخش: web + log. وب web به معنای تار و شبکه است و اینجا به این علت درکنار لاگ آمده است که نشان دهد این لاگ مربوط به اینترنت می باشد.
اما لاگ log معنای تعیین کننده ای دارد. لاگ log در اصل به معنای یک تکه‌ی بریده شده از تنه یا شاخه درخت است. اما اصطلاحا log به معنای ثبت اطلاعاتی مربوط به یک سفر دریایی یا هوایی (مانند سرعت کشتی) بصورت روزانه و زمان‌مند به کار رفته است. البته این دو معنا بی پیوند هم نیستند. زیرا ظاهرا در ابتدا برای ثبت این اطلاعات از شناورهای چوبی استفاده می کردند. بنا براین امروزه معنایی که از لاگ استفاده می شود ثبت روزانه اطلاعات است یا دفتری که اطلاعات روزانه و زمان‌مند در آن ثبت می شوند.
قرارگرفتن log در کنار web مشخص می کند که مفهوم واژه "وبلاگ" عبارت است از لاگی که اطلاعاتی روزانه در آن ثبت می شود اما نه اطلاعات مربوط به سفردریایی یا هوایی، بلکه لاگی که مربوط به شبکه جهانی اینترنت است. حال ببینیم واژه‌نامه ها چه تعریفی از وبلاگ بدست داده اند:

Babylon وبلاگ را دفتر یادداشت آنلاین به اشتراک گذاشته ای تعریف می کند که مردم در آن در مورد تجربیات یا سرگرمیهای شخصیشان می نویسند که پستهای آن به ترتیب تاریخی به روز می شود .
Wikipedia بلاگ که آمیخته ای از دو واژه وب و لاگ می باشد را یک پایگاه اینترنتی می داند که پستها در آن با ترتیب زمانی نوشته شده و به همان ترتیب به نمایش گذاشته می شود... بسیاری از وبلاگها تفسیرها و خبرهایی را در مورد یک موضوع خاص در اختیار می گذارند. و برخی دیگر بیشتر به عنوان یک دفتریادداشت آنلاین شخصی به کار می روند...
Concise Oxford English Dictionary می نویسد: وبلاگ یک پایگاه اینترنتی شخصی است که در آن افراد نظرات و پیوند به پایگاههای دیگر را بر اساس یک مبنای نظام‌مند ثبت می کنند.
Merriam-Webster Collegiate® Dictionary می نویسد: وبلاگ که از سال 1999 به کار رفته عبارت است از یک پایگاه اینترنتی که دربردارنده‌ی روزنوشتهای شخصی و آنلاین است به همراه بازتابها و کامنتها و گاهی پیوندهایی که توسط نویسنده قرار گرفته اند.
بطور کلی آنچه از تعاریف بالا استفاده می شود این است که "وبلاگ" یا "بلاگ" دفتریادداشتی است که ویژگی های برجسته‌ی آن موارد زیر هستند:
1- اینترنتی است و متعلق به دنیای مجازی.
2- بصورت روزانه و یاددداشت‌گونه در آن مطالبی نوشته می شود.
3- مطالبش دارای نظم زمانی است.
4- درونمایه اش بیشتر دلمشغولیها، نظرات و دیدگاه‌های شخصی و غیر رسمی است و همچنین پیوندهای مورد علاقه نویسنده.
5- گاهی راه برای خوانندگان باز است که نظرات و تفسیرهایشان را درآن بنویسند.
با این اوصاف اگر به فضای مجازی ایرانی نگاهی بیفکنیم بسیاری از وبلاگها را می یابیم که هرچند در ظاهر وبلاگند اما از لحاظ محتوا یک پایگاه اینترنتی (سایت) رسمی هستند که دربردارنده‌ی مقالات و گزارشها و ... گردآوری شده توسط نویسنده اش می باشند (از جمله همین وبلاگ مقابل دیدتان). البته این امر دلایل خاصی دارد؛ از جمله رایگان بودن سرویسهای وبلاگ نویسی در ایران و شاید فرهنگ ما که در آن بی پرده سخن گفتن از نظرات و دیدگاههای شخصی کمی دشوار و گاهی خطرناک است.

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

Roots of English

به عنوان عیدی برای دوستان یک منبع غنی اتیمولوژی واژه‌های انگلیسی را آپلود کردم با عنوان:
The Greek & Latin Roots of English
Eugene J. Cotterl
در این فرهنگ به ریشه‌های لاتین و یونانی واژه‌های انگلیسی اشاره شده است. بنا بر این واژه‌هایی در این فرهنگ یافت می شود که دارای تباری یونانی یا لاتینی هستند. این فرهنگ از قابلیت جستجوی خوبی برخوردار است و برای پژوهش‌های ریشه‌شناختی بسیار منبع مفیدی است.
دانلود: اینجا
حجم فایل: 5/7 mb

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

سیمرغ

ح. جوشن‌لو

واژه‌ی "سیمرغ" در منابع باقی مانده از زبان فارسی باستان وجود ندارد، اما در اوستا بصورت "مرغوسئن" (Meregho Saena) بکار رفته است. بخش اول واژه همان "مرغ" است به معنای پرنده و "سئن" نیز به نظر محققان به معنای "شاهین/عقاب" است.*
این کلمه در زبان فارسی میانه (پهلوی) به صورت "سن مرو" (sen murw) بکار رفته است. مکنزی در مقابل این واژه می نویسد:
sen murw = synmwlw (N si1murg+) = a fabulous bird
این کلمه در فارسی دری بصورت "سیمرغ" در میاید که البته با توجه به اتیمولوژی این کلمه "سی" در ابتدای آن معنای عددی ندارد. هرچند در ادبیات عرفانی گاهی چنین برداشتی از آن شده است. سیمرغ در فارسی دری بویژه در متون عرفانی "عنقاء" نیز نامیده می شود.
با بررسی منابع آشکار می شود که درزبان فارسی واژه ی "سیمرغ " دارای معانی ومصادیق زیر بوده است:

1- در اوستا سیمرغ مرغی است بزرگ که بر درختی درمان بخش به نام "هرویسپ تخمک"، که در بردارنده ی تخمه ی همه ی گیاهان است، زندگی می کند. سیمرغ حامل تخمه‌ی همه گیاهان است و وقتی پرواز می کند دانه های گیاهان گوناگون را در زمین می پراکند.
2- در شاهنامه دو سیمرغ وجود دارد. یکی آن سیمرغ معروف است که
زال را به آشیانه می برد و می پرورد. سرانجام وقتی سام به دنبال خوابی که دیده است به پای البرز کوه (جایگاه سیمرغ) به سراغ زال می آید ،سیمرغ بعد از وداع با زال پری از خود را به او می دهد تا به هنگام سختی از آن استفاده کند.سیمرغ دو جا در شاهنامه کمک های مهمی به زال می کند. یکی به هنگام به دنیا آمدن رستم که به علت درشت بودن تولدش با مشکل مواجه شده است و سیمرغ با چاره جویی به موقع این مشکل را بر طرف می کند. دیگری به هنگام جنگ رستم و اسفندیار است که رستم ناتوان از شکست دادن اسفندیار با روشی که سیمرغ به وی می آموزد موفق می شود اسفندیار را در نبرد مغلوب کند.سیمرغ هم چنین زخم های بدن رستم را هم مداوا می کند. (دانشنامه رشد)
3- سیمرغ دیگر در شاهنامه برعکس اولی موجودی اهریمنی است. سیمرغ دوم مرغی عظیم الجثه و خطرناک است که قصد نابودی اسفندیار را دارد اما اسفندیار با ساختن صندوقی که از هر سوی آن تیغی بیرون زده است سیمرغ را زخمی می کند و او را از بین می برد.
4- با جستجو در منابع کهن اشخاصی یافت می شود که نام آنها بی ارتباط با سیمرغ نیست. "سئنه" که بخش اصلی واژه "سیمرغ" است و در اوستا و سایر متون دینی در مورد شخصیت‌های مذهبی به کار رفته:
در بخش 97 فروردين يشت آمده "فروهر پاکدين سئن پسر اهوم ستوت را مي ستاييم نخستين کسی که با 100 نفر پيرو ر اين زمين ظهور کرد" در دینکرد کتاب هفتم در فصل ششم بند 5 نیز آمده : «در میان دستوران درباره ٔ سئنه گفته شده است که او صد سال پس از ظهور دین (زرتشت ) متولد شد و دویست سال پس از ظهور دین درگذشت . او نخستین پیرو مزدیسنا است که صد سال زندگی کرد و با صد تن از مریدان خویش به روی زمین آمد و نیز دینکرد در کتاب نهم در فصل 24 بند 17، وی از شاگردان زرتشت معرفی شده .(دهخدا)
از سویی در برخی منابع سیمرغ یک حکیم دانسته شده است. برای نمونه در "برهان قاطع" سیمرغ حکیمی معرفی شده که زال نزد او کسب کمال کرد. دهخدا در پیجویی علت این قضیه که سیمرغ علاوه بر اینکه نوعا یک پرونده است، گاهی شخصیت انسانی یافته و در قالب یک حکیم و پزشک ظاهر شده می نویسد:
میدانیم که در عهد کهن روحانیان و موبدان علاوه بر وظایف دینی شغل پزشکی میورزیدند، بنابراین تصور میشود یکی از خردمندان روحانی عهد باستان که نام وی سئنه از نام پرنده ٔ مزبور اتخاذ شده بود سمت روحانی مهمی داشته که انعکاس آن بخوبی در اوستا آشکار است و از جانب دیگر وی به طبابت و مداوای بیماران شهرت یافته بود. (دهخدا)
البته شاید برعکس نام سیمرغ از نام آن حکیم گرفته شده است.

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

نوستالژی

ح. جوشن‌لو

nostalgia (نوستالژی) واژه ایست به معنای "درد دوری از خانه/وطن و میل بازگشت به آن" که تباری یونانی دارد. این واژه در متون کهن به کار نرفته بلکه برساخته‌ی یک پزشک سوئیسی است به نام "جوهانس هوفر" که در سال ۱۶۶۸ میلادی برای نامیدن بیماری بیمارانش از به هم چسباندن دو واژه یونانی ( nostos به معنای بازگشت به خانه + algos به معنای درد ) آنرا ساخته است. این واژه در این معنی یک معادل ساده دیگر در انگلیسی دارد : homesickness.
علاوه بر این معنی (غم دوری از خانه / وطن) این واژه در معنای عامتر نیز از سال ۱۹۲۰ میلادی به کار رفته و برای اشاره به هرگونه احساس غربت‌زدگی و دلتنگی نسبت به گذشته مورد استفاده قرار گرفته است؛ یک احساس هم تلخ و هم شیرین نسبت به اشیاء و اشخاص در گذشته: A bittersweet longing for things, persons, or situations of the past.
این واژه یک گونه‌ی نوشتاری دیگر هم دارد :nostalgy. بنا بر این "nostalgia" و "nostalgy" هر دو به یک معنی به کار می روند و گمان می کنم دومی شکل جدیدتر واژه باشد.
درفارسی برای ترجمه این واژه می توان از برابرهایی چون "غربت‌زدگی" و "دلتنگی" بهره برد. برابر اول بیشتر معنای دوری از خانه/وطن و دومی بیشتر معنای عام واژه (احساس دلتنگی نسبت به هر چیز در گذشته) را می رساند.
نکته مهم و قابل اشاره در اینجا این است که در هر دو فرم نوشتاری این واژه به لاتین بعد از L حرف o وجود ندارد و بنابر این نوشتن و تلفظ این واژه به این صورت (نوستالوژی - نوستالوژیا) نادرست است -که البته این اشتباه حتی بین اهل قلم بسیار هم شایع است و آشکار است که این نوع تلفظ به قیاس کلمات مشابه چون بیولوژی و تئولوژی و ... شکل گرفته است.
شاید گفته شود که هر زبانی حق دارد در واژه‌های دخیلی که از زبانهای بیگانه می آیند هر گونه دخل و تصرفی بکند تا با دستگاه گویشی‌اش همخوان شود. اما باید گفت تلفظ این واژه در انگلیسی nɑ'stældʒɪə است و ما آنرا "نوستالژی" می گوییم و مشاهده می کنید که این فونوتیک و این تلفظ فارسی چقدر متفاوت هستند و من هم اعتراضی نکردم. منظورم آن است که بی شک وقتی واژه ای از زبان دیگری وارد زبان فارسی می شود ما در تلفظ آن بر اساس دستگاه واگویشمان تغییراتی را ایجاد می کنیم. اما این تغییرات هم باید قاعده مند باشد و طبیعی. قدر مسلم آن است که در پایان این واژه مانند بیولوژی و تئولوژی شبه وند logy -که دارای معنای خاصی است و برای فارسی زبانان هم کاملا آشنا است- وجود ندارد و به نظر من افزودن آن در تلفظ فارسی غیر طبیعی و زمینه اشتباه و به هم آمیختن واژه ها است. از سویی ما در زبان فارسی هیچ گونه مشکلی در تلفظ "نوستالژی" به شکل درست نداریم. کما اینکه واژه هایی هم‌آهنگ چون "آبدارچی" را می توانیم براحتی تلفظ کنیم.

منابع
۱- www.etymonline.com
۲- American Heritage Dictionary

Strauss - Also Sprach Zarathustra
Found at Also Sprach Zarathustra on KOhit.net