‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات و شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات و شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

ای درخت معرفت!

تسویه حساب تاریخی مهدی اخوان ثالث با فلسفه
 ح. جوشن‌لو


اي كلاغِ صبحــهای روشـن و خاموش برفــی
خوشتر از هر فيلسوفی دوست دارم قارقارت
در سال 1364-1985، وقتی که موجها آرام گرفته بودند و طبل توفان از نوا و آبها از آسیا افتاده بود و طنین چکاچاک ستیزی سهمگین فروکش کرده و عقل محض در زیر زخمه های شمشیر شکاکیت تاب نیاورده و عرصه را خالی کرده بود و دیگر هر که از راه می رسید لگدی بر نعش این شهید که اکنون بر روی دستان متولیانش مانده بود، می نواخت و "وضعیت پست مدرن" دیگر حکمرانی خود را علنی نموده و بر فکر و آرشیو دانایی قرن حکم می راند، شاعر پیر و روستایی[1] ما "بیرون از مسائل جاری" و قیل و قال فلاسفه و روشنفکران و سیاستمداران و انقلابیون، در آخرین سالهای زندگی اش، بی هیچ ادعایی[2] و"با همه بی حوصلگی" در خلوتگاه خود در تهران، در حال سرودن قصیده ای بود که با زیبایی اعجاب انگیزی این شکست و هزیمت را به تصویر می کشید: ای درخت معرفت ...
در ادبیات ما کمتر شاعری است که برپاد عقل و استدلال و فلسفه طبع آزمایی نکرده باشد. همیشه پای استدلالیان چوبین بوده و عقل در مقابل عشق باید می رفته سماغش را می مکیده است. اما اینبار شاعر چیره دستی که در جوانی، در محافل روشنفکری حضور داشته و کم و بیش با فلسفه های مدرن و پسامدرن آشنا است، عزمش را جزم کرده قصیده ای نسبتا طولانی تماما در راستای طعن و لعن و نفرین فلسفه بسراید، قصیده ای که خود آنرا بسیار دوست دارد؛ آنقدر که در نوار "درخت معرفت" که گپ و گفتی با اوست در آخرین سالهای زندگی اش، جهت معرفی کتاب شعر آخرش که در آن زمان زیر چاپ بوده (ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم)، این شعر را برای معرفی و تبلیغ کتاب می خواند. (بشنوید). نام آن نوار نیز "درخت معرفت" می شود.

باری اولین طعنه او به فلسفه شک و حیرت ناشی از آن است که این طعنه را تا آخر تکرار می کند:
ای درختِ معرفت، جز شک و حيرت چيست بارت
يا كه من باری نديدم، غير از اين بر شاخسارت
===
حاصلي جز حيرت و شك ، ميوه ای جز شک و حيرت
چيست جز اين؟ نيست جز اين، ای درخت پير، بارت
او فلسفه را مورد بازخواست قرار می دهد که چرا هزاران سال وقت بشر را تلف کرده و پس از این همه رنج و مشقت، باری نداده است:
عمرها خوردی و بردی ، غير از اين باری ندادی
حيف، حيف از اينهمه رنجِ بشر، در رهگذارت

فیلسوفان را به پیرهای ریش جنبان در کنار دیوار ندبه[3] تشبیه می کند که جز ریش جنباندن تا کنون حاصلی نداشته اند:
چند و چونِ فيلسوفان، چون بَرِ ديوارِ ندبه ست
پيرك چندي زَنخ زن ، ريش جنبان در كنارت
او با زیرکی شاعرانه اش حتی یک نقد معرفت شناسانه متوجه فلسفه می کند. می گوید شعارها و وعده های گزاف فلسفه را باید عقل ، باور کند؛ عقل دیرباوری که خود شعبه ای از فلسفه است و در نتیجه‌ی فلسفه ورزی، آمیخته به شکاکیت و تردید شده و لذا باورکردن بلد نیست:
وعده هاي اين ، همه نقل ست و عقلِ دير باور
شاخه ای از توست، چون بپذيرد اين شعر و شعارت؟
اما از همه جالب تر تسویه حساب شاعر پیر ما است با افلاطون! گو اینکه قصد دارد حق افلاطون را کف دستش بگذارد. علت کینه او از افلاطون همانطور که در پاورقی های شعر توضیح می دهد آن است که افلاطون " غلامان و شاعران را در آرمانشهر ـ مدينه فاضله-  خود راه نمي دهد و داخل آدم نمي داند! حال آنكه خود هرجا اوج مي گيرد، جز شعر نمي نگارد!"
شهرِافلاطون ابله ، ديده تا پسكوچه هايش
گشته، وز آن بازگشتم ، مي كُند خَمرش خمارت
ما غلامانيم و شاعر، در فنون جنگ ماهر
سنگ ، چون اردنگ مي سازيم ، ای  ابله نثارت
اي كلاغِ صبحهای روشن و خاموش برفی
خوشتر از هر فيلسوفی دوست دارم قارقارت[4]
او به این هم اکتفا نمی کند و در پاورقی به ترور شخصیتی افلاطون پرداخته می نویسد افلاطون واقعی که این حرف را در مورد شاعران زده یک" اَمَرد باز پرستنده ارباب انواع و «خدايان!»" است و سپس آن افلاطون الهی و موحد که در فلسفه اسلامی از آن سخن می گویند را ساخته و پرداخته ذهنها می داند و می نویسد این افلاطون آن" افلاطون الهي فيلسوفان اسلامي ، عرب و عجم ، كه ساخته و پرداخته ذهن ايشان است" نیست زیرا آن افلاطون الهی "وجود خارجي نداشته" است!
سپس در بیتهای متعدد به خلق وصفهای طعنه آمیز و تحقرکننده و البته بسیار زیبا و شگفت انگیز نسبت به فلسفه پرداخته و مثلا در شاهبیت قضیده می گوید:
باری، پس از این همه مچگیری و طعنه، شاعر پیر بدنبال یک جایگزین مناسب برای فلسفه می گردد:
گلبن داوودی پاييزروشن خواهد اميد
كای درخت معرفت، جز شک و حيرت نيست يارت
او بدنبال گلبن داوودی است، گلبنی که "وقتي همه گلها را پائيز بر باد می دهد، تازه گل مي دهند"[5]  گلبن داوودی شاعر پیر ما گویا ملغمه ایست از آموزه های "زردشت" و "مزدک" که خود او آنرا "مزدشت" می نامد و در شعری دیگر آنرا چنین معرفی می کند:
ز قانون عرب درمان مجو ، دریاب اشاراتم
نجات ِ قوم خود را من شفای  دیگری دارم[6]
بَرَد تا ساحل ِ مقصودت ، از این سهمگین غرقاب
که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم
ز خاک ِ تیره برخیزی ، همه کارت شود چون زر
من از بهر ِ وجودت کیمیای دیگری دارم
تملک شأن ِ انسان وَز نجابت نیست ، بینا شو
بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم
همه عالم به زیر خیمه ای ، بر سفره ای ، با هم
جز این هم بهر جان تو غذای ِ دیگری دارم
محبت برترین آئین ، رضا عقد است در پیوند
من این پیمان ز پیر ِ پارسای دیگری دارم
بهین آزادگر مزدشت میوه ی مزدک و زردشت
که عالم را ز پیغامش رهای ِ دیگری دارم 
 باری، هر که در تاریخ این مرز و بوم توانست ضربه ای به تفکرفلسفی زد. چه مهدی اخوان ثالث که داعیه ای در تفکر و روشنفکری ندارد؛ چه روشنفکران تیپیکال کراواتی و تحصیلکرده فرنگمان که داعیه شان گوش فلک را کر کرده و چه بزرگترین فیلسوف تاریخ ما؛ ابن سینا. نتیجه را نیز همه می بینیم: اداره سرزمینی به وسعت ایران بر محور باورهای استوره ای و رمالی و جنگیری و ... / گفتاورد


پی‌نوشت‌ها

1 و2 - حضار محترم! من فقط یک دهاتی زمزمه کننده هستم. نه یک روشنفکر و نه یک سوسیالیست. یک زمزمه کننده که غالبا تو دماغی هم زمزمه می کند و یحتمل برای خودش زمزمه می کند. نق نقو ودلخور هم هست و گاهگاهی هم پول قرض می کند و کتاب چاپ می کند و کتاب چاپ می زند والسلام نامه تمام . -مهدی اخوان ثالث ، از مقدمه "آخر شاهنامه"
3 - در مورد دیوار ندبه به اینجا مراجعه کنید.
4 - انتخاب عکس از خرفتی.
5-  توضیحات شاعر در پاورقی
6- کلمات بولد شده نام کتابهای ابوعلی سینا است که همگی به زبان عربی نوشته شده اند.

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

درباب وزن شعر

ح. جوشن‌لو

برای اینکه سخنی معمولی تبدیل به شعر شود باید یک سری ویژگی ها به آن افزوده شود. اینکه این ویژگی ها چیستند را فرهنگ و تفکر و سلیقه‌ی ادبی هر نسل از مردم یک حوزه‌ی فرهنگی مشخص می‌کند. این ویژگی ها عقلی و منطقی و پیشینی نیستند و از آسمان هم نازل نمی شوند. برای مثال یک فرهنگی وجود وزن عروضی را برای شعر ضروری می داند اما دیگری نمی داند. آن هم که یک روزی ضروری می دانست ممکن است ازفردا نداند.

باری، این ویژگی‌ها را که سخن معمولی را تبدیل به شعر می کنند، می توان بطور کلی به سه دسته تقسیم کرد:

1- ویژگی های محتوایی
ویژگی‌های محتوایی مربوط است به درونمایه‌ی شعر و آنچه که در پس کلمات و ساختار گفته یا به تصویر کشیده می شود. در سنت ادبی شعر فارسی برای هر قالب شعری یک دسته مضامین خاص در نظر می گرفتند. مثلا درونمایه‌ی غزل معمولا عاشقانه یا عارفانه بوده است و درونمایه قطعه معمولا مطالب اخلاقی و تعلیمی و مدح و هجو بوده است. با ظهور شعر نو هم در عرصه ادب فارسی تحولی سترگ در درونمایه شعر رخ داد و بستری فراهم شد که چیزهایی که تا دیروز در شعر گفته نشده بود امروز گفته شود.
از سویی اینکه چه جور معنایی حق دارد به قالب شعر در آید نیز باید اینجا بررسی شود. آیا می توان یک حرف معمولی و رومزه را در قالب شعر گفت؟ آیا می توان در شعر حرف سیاسی زد؟ آیا آنچه در شعر گفته می شود باید حتما از احساس و عاطفه سرچشمه گرفته باشد؟ آیا شعر باید انعکاس شرایط اجتماعی هر دوره باشد؟
از سویی در در ادبیات فارسی پاره ای از شعبده بازی های معنایی وجود دارد که آنها را "صور خیال" می گفته اند و حاصل تصرف نیروی تخیل شاعر در طبیعت است که عبارتند از تشبیه، استعاره، مجاز، کنایه و چیزهایی از این دست. اینها هم مربوط به قمرو محتوایی و درونی شعر هستند و بکارگیری آنها در شعر فارسی بسیار شابع است.
علاوه بر درونمایه‌ها و تخیل، پاره ای آرایه های ادبی نیز وجود دارند که در سنت ادبی ما آنها را به حق" آرایه‌های معنوی" می نامیده اند. از جمله مراعات نظیر، تلمیح، تناقض، ایهام و ... .به کارگیری این آرایه ها هم ممکن است از ویژگی های درونی شعر محسوب شود.

2- ویژگی های لفظی و زبانی
شرایط و ویژگی‌هایی هستند که به لفظ و زبان شعر مربوط می شوند. بکارگیری "آرایه‌های لفظی" در سنت ادبی شعر فارسی در این دسته جای می گیرد؛ از جمله سجع، جناس، موازنه، واج آرایی و ... . به کار بردن خرق عادتها در زبان چون آراکائیسم (باستان‌گرایی) و بکارگیری واژه های ویژه ای که معمولا در زبان هرروزی به کار نمی روند، نیز، از این دسته است. اینکه الفاظ به کار رفته در شعر، همچنین بازی های لفظی و فاصله گرفتن از زبان هرروزی باید چگونه و در چه حدی باشد عامل بسیار تعیین کننده ایست در آنچه که شعر نامیده می شود.

3- ویژگی‌های ساختاری
ویژگی های ساختاری ویژگی هایی هستند که به ساختار و فرم کلی آنچه که شعر نامیده می شود مربوطند. مانند قالب شعر، تقسیم شعر به مصرعها و تساوی یا عدم تساوی و تعداد آنها، وجود قافیه در جایگاههایی خاص و حتی چگونه نوشتن شعر روی کاغذ و وزن شعر. وزن هم البته انواعی دارد که ممکن است هرنوعش درجایی مقبول افتد؛ ‌وزن کمّی (مانند آنچه در عربی و فارسی هست و من در این نوشتار آنرا عروضی نامیده ام)، وزن ضربی (تکیه ای)، وزن آهنگی ، وزن عددی و وزن ضربی-هجایی (مانند شعر انگلیسی امروز).
***
در آنچه گذشت؛ تلاش کردم برای هر دسته تعدادی ویژگی بالقوه را لیست کنم و البته باز هم تاکید می کنم که تعیین لزوم یا عدم لزوم یا حتی ممنوعیت این شرایط و ویژگی‌ها نه عقلی و منطقی است و نه شرعی. بلکه به فرهنگ و سلیقه‌ی ادبی یک قوم مربوط است و ممکن است در زمانها و مکانهای مختلف، فرق کند.
البته برخی از نظریات ادبی می کوشند همه‌ی این ویژگی‌های پراکنده را در یک ویژگی اساسی جمع کنند، همانند نظریه ادبی فرمالیست‌های روسی که آنچه که سخن معمولی را تبدیل به شعر می کند را بطور کلی "آشنایی‌زدایی از زبان" می دانند. من همواره برای اینگونه نظریات ارج و قرب زیادی قائل هستم و تلاش پردازنده‌های آنها را می ستایم و از آنها بهره می برم. اما در این نوشتار کوتاه من وارد آوردگاه نظریه‌های ادبی نمی شوم و به ذکر اینکه بطور کلی یک سری شرایط برای تبدیل کلام معمولی و هرروزی به شعر لازم است اکتفا می کنم.
***
وزن عروضی نیز یکی از ویژگی های محتمل است که موجب می شود کلام معمولی به شعر تبدیل شود. به نظر من باید وزن را جزء ویژگی های ساختاری (در قسیم بالا) بدانیم. هرچند اگر هم آنرا جزء ویژگی های لفظی و زبانی بدانیم، اتفاقی نمی افتد.
در مورد وزن شعر باید کل‌نگری را کنار بگذاریم و وارد زبان و ادبیات فارسی خودمان شویم. در این فرهنگ تا پیش از نیما بین این همه شاعر و ادیب، هیچ کس به طور جدی به مخیله اش خطور نکرده بود که می توان جور دیگر هم شعر گفت. وزن عروضی و برابر بودن مصراع ها و قرار گرفتن قافیه در جایگاه‌هایی از پیش مشخص، از اجزای لاینفک شعر محسوب می شد. البته نمی توان بر پیشینیان خرده گرفت، آنها فرزند تفکر و شرایط زمانه‌ی خویش بوده اند.
نیما که آمد سینه سپر کرد و شجاعانه به جنگ سنت رفت و گفت می توان طور دیگر هم شعر گفت. او علاوه بر اصلاحاتی که در درونمایه‌ی شعر فارسی کرد، در زبان و ساختار شعر، به کوتاه و بلند کردن مصرعها و غیر متعین کردن جای قافیه پرداخت - بعدها شاملو هم گفت میتوانیم عنصر وزن عروضی را هم بطور کلی حذف کنیم و بازهم آنچه باقی می ماند شعر باشد. او اصلی ترین رکن لفظی و ظاهری شعر سنتی فارسی را حذف کرد و لذا مجبور شد به‌ شدت عناصر معنایی و محتوایی، لفظی وزبانی شعرش را تقویت کند. او با حذف وزن شعر توانست آثاری خلق کند که از سوی بسیاری از فارسی زبانان شعر محسوب شد.
نتیجه آنکه در سلیقه‌ی ادبی کنونی فارسی زبانان، پس از ظهور نیما و شاملو و پیروانشان، وزن دیگر برای شعر فارسی نه شرط کافی است و نه شرط لازم. یعنی صرف آهنگین و موزون بودن کلامی، آنرا به شعر تبدیل نمی کند. چه بسیار کلامهای موزون که از هرگونه زیبایی و شعریت تهی هستند- می توان کلامهای موزون این‌چنینی را "نظم" نامید. هر کلام موزونی شعر نیست و صرف موزون بودن یک سخن را به شعر تبدیل نمی کند.
از سویی وزن، شرط لازم شعر هم نیست. یعنی اینطور نیست که هر کلامی که بخواهد شعر باشد باید حتما موزون باشد. کما اینکه می بینیم امروز فارسی زبانان و بسیاری از اهل ادب نوشته‌های غیر موزون را به عنوان شعر پذیرفته اند. همین دلیل کافی است که بگوییم موزون بودن، شرط لازم برای شعر نیست. این تغییر وزن ِ "وزن" شعر در ترازوی سیلقه‌ی ادبی نوین، در راستای دگرگونی‌های اخیر شعر فارسی، یک شاهد بارز برای این گفته است که "چیستی شعر" را فرهنگ جاری و زنده مردم مشخص می کند نه چیز دیگر.

و در آخر اینکه بعضی‌ها هستند که با وزن شعر مخالفند و شعر موزون را از اساس نمی پسندند. در مقابل چنین موضعی باید گفت اگر یک شاعری بتواند شعری بگوید که همه ویژگیهای لازم شعریت را داشته باشد و شعرش به دلها بنشیند و مقبول واقع شود و در کنار این همه، بتواند کلامش را به وزن هم بیاراید چه عیبی دارد؟ شعر کسی چون مهدی اخوان ثالث که همه‌ی ویژگی های شعری را -چه لفظی و چه معنوی و چه ساختاری- داراست و در کنار همه‌ی اینها به جادوی وزن هم آراسته است، به نظر من از شعرهایی که همین ویژگی ها را دارند اما موزون نیستند هنرمندانه‌تر است. / گفتاورد

۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه

چرا مهدی اخوان ثالث؟

ح. جوشن‌لو
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفتم!
م- امید
بارها از خود پرسیده‌ام که چرا تا این پایه شعر مهدی اخوان ثالث برای من دارای جذابیت و کشش است و علت چیست که هرگاه ازبحث‌ها و پژوهش‌های علمی و فلسفی برای مدتی خسته می شوم به شعر اخوان ثالث پناه می برم. شاید از پیش پاسخ این پرسش به گونه‌ی ناخودآگاه در فکر من حضور داشته است، اما گمان می کنم امروز پاسخم پختگی و سنجیدگی‌ مورد نیاز را پیدا کرد تا روی کاغذ بیاید.
روی آوردن آدمها به شعر و بطور کلی ادبیات می تواند علت‌‌های گوناگونی داشته باشد. در این میان عده‌ای هستند که به ادبیات به عنوان یک "موضوع پژوهش" نگاه می کنند. اینها "ادیب" هستند و واژه‌ها و آثار ادبی از هر کس که باشد برایشان مهم و درخور بررسی است. حتی اگر اثر ادبی‌ای را بد بدانند آنرا به دقت بررسی می کنند تا بدی آن را بازنمایند. "واژه‌ها" و "ترکیب‌ها" برای اینها همان جایگاهی را دارد که طبیعت و قوانین و اشیاء آن برای مثلا یک فیزیک‌دان. از جمله علامه دهخدا. او استاد ادبیات است. آدم تردید می کند که آیا اثر ادبی‌ای به زبان فارسی وجود دارد که او نخوانده باشد. حتی موارد استناد او به شعر عرب نیز بسیار فراوان و درخور توجه است. او در ذهنش برای هر واژه، چه خوب و چه بد، یک شناسنامه می سازد. قدمتش، معانیش، میزان کاربردش ، زیبایی اش، وزن و آهنگش و ... . ادبیات برای این دسته از افراد هدف است چرا که اینها پیش از هر چیز- و یا در کنار چیزهای دیگر- "ادیب" هستند.
آشکارا می دانم که من جز دسته‌ی بالا نیستم. پس چیست آنچه مرا به سوی شعر بطور کلی و شعر اخوان بطور خاص می کشاند. من که آثار ادبی و الفاظ برایم فی نفسه ارزش نیست.
برای پاسخ‌گویی به این پرسش بد نیست دیدگاه خودم را در باره ی هنر "شاعری" بگویم. هر شاعرِ براستی موفق و برگزیده‌ای (دست کم در سنت شعرگویی فارسی ) یک "اندیشه" و یا یک "احساس" ژرف و درخور توجه را پیش از سرودن شعر در درون خود دارد. این اندیشه و یا احساس "درنمایه‌"‌ی شعر او است. این درونمایه شاید در نزد آدمهای بسیاری باشد، حتی عمیق‌تر و اندیشیده‌تر از آن چه که نزد شاعر است. اما "شاعری" از آن لحظه آغاز می شود که یک انسان بتواند این احساس و یا اندیشه‌ی درونی خویش را با "بیانی هنرمندانه" در قالب جمله‌ها و مصراعها و آمیخته‌ با آرایه‌ها و صور خیال بریزد؛ یعنی آن درونمایه را - که ممکن است بسیاری دیگر نیز آنرا دارا باشند- بتواند در قالب هنرمندانه‌ای که نامش "شعر" است، بریزد. حال جزئیات این قالب را سنت و فرهنگ مخاطبان مشخص می کند. برای نمونه در زبان انگلیسی در شعر، وزن و بیت‌های دو مصرعی وجود ندارد اما در فارسی (در گرایش سنتی آن) اینها موجود است.
بر این پایه، شاید کسی باشد که احساسات پشت سر شعر شاملو را بسیار ژرف‌تر و جدی‌تر از "شاملو" تجربه کرده باشد، اما او را شاعر نمی دانیم. زیرا "شاملو" است که این هنر را داشته که این درونمایه را در قالب سحرآمیز شعر بریزد. پس شاملو "شاعر" است.
با توجه به این مقدمه دوباره به پرسش نخستین باز می گردیم. برای پاسخ به این پرسش بد نیست یک مقایسه کنم، بین شاعری که شعرش را معتادانه می خوانم و شاعری که نسبت به شعرش گرایش چندانی ندارم. اخوان ثالث و سهراب سپهری.
سهراب سپهری شعر می گوید، شاید زیبا و گاهی خوش آهنگ هم شعر می گوید و هواداران بسیاری دارد و به لحاظ شخصیتی نیز آدم جذاب و دلنشینی است (در نظر من). اما چرا شعر او بر دل من نمی نشیند. گمان می کنم علت را اینگونه بتوان صورت‌بندی کرد: من با درون‌مایه‌ی شعر او یعنی آن احساساتی که در پشت شعر او حاضر است، بیگانه‌ام. من با سهراب در آن مضامین هم‌دل و هم‌سخن نیستم. بی‌گمان سهراب احساسات عمیق،‌ پیچیده و منحصر‌به‌فردی داشته است. این احساسات در او شکل می گرفته و تجربه می شده است و سپس سهراب دست به قلم می برده و آنها را ثبت می کرده است.
اینکه سهراب می گوید: "کفش‌هایم کو؟ / چه کسی بود صدا زد سهراب؟" این براستی یک تجربه‌ در عمق احساسات پیچ در پیچ و منحصربه‌فرد او بوده که او آنرا در قالب شعر ثبت کرده است. یا آنجا که می گوید: "بالش من پر آواز پر چلچله هاست " براستی در حال بیان یک تجربه‌ی احساسی بسیار پیچیده و عجیب است که دست کم بنده تا کنون آنرا تجربه نکرده‌ام و بر این پایه هیچ چیز از این ابیات دستگیرم نمی شود.
اینست که شعر سهراب با همه‌ی جایگاهی که برای او قائلم برای من جذابیتی ندارد و من را به سوی خود نمی فرا نمی خواند. چرا که با آن اندیشه یا احساسی که در پس پشتش است، هم‌دل و هم‌سخن نیستم و اصلا برایم عجیب و غریب و گنگ است. البته شاید در آینده به این هم‌دلی با او دست یابم و شعرش برای من بسیار جذاب و دلنشین شود.
اما در هنگام مواجهه با شعر اخوان داستان برای من بکلی وارونه است. من آن انگیزه و درونمایه‌ی شعر اخوان را که در پشت تک‌تک بیتها و حتی کلمات شعرش موج می زند در ژرفنای احساس و اندیشه‌ام تجربه کرده‌ام. آن "درود دردناک اندهان"را، آن "دریغ" و "افسوس" و "درد" را. آن "ناامیدی" و "حسرت" را و "نداشتن انتظار هیچ خبری" و در نتیجه دست رد به سینه‌ی "قاصدک" زدن را. این را که "چون در ختی در زمستانم/ بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود" این را که فریاد بزنم: "ای جاودانگی!/ ای دشت‌های خلوت و خاموش!/باران من نثار شما باد" . این را که "ابرهای همه عالم شب و روز/ در دلم می گریند.".
من همه‌ی اینها را پیش‌تر در خودم تجربه کرده‌ام. اینها برای من آشنا است. من و اخوان هم‌دلیم، هم سخنیم. منتها او به جادوی بیان شاعرانه مجهز است، او هنر شعر گفتن دارد، اما من ندارم. در احساس (=درونمایه) مشترکیم اما زبان من از بیان شاعرانه ی این احساسات قاصر است. اوست که توانسته این احساسات را به بهترین وجهی در قالب شعر بیان کند. اینست راز دلبستگی من به شعر اخوان.
این را هم بگویم که برخی از افراد بنا به دلایل مختلف، بدون هیچ‌گونه احساس هم‌دلی و هم‌فکری جذب شعر شاعری می شوند اما سپس‌تر به مرور زمان به اندیشه‌ها و احساساتی مشترک با آن شاعر دست می یابند. یعنی مثلا در آغاز مسحور سحر کلامش می شوند اما به مرور زمان با او هم‌دل و هم‌سخن هم می شوند. اما داستان من اینگونه نبوده که ابتدا شعر اخوان را بخوانم و سپس با او هم‌دل و هم‌سخن شوم. بلکه من اخوان را به این علت برگزیده‌ام که همان تجربیات و احساساتِ تجربه‌شده‌ی من را او هم پیش‌تر و بهتر تجربه کرده و هنرمندانه روی کاغذ اورده است.
درپایان یادآور می شوم که این نوشتار در اتمسفر شعر نوین و معاصر نوشته شده است و سخن در باب شعر کهن فارسی از تیررس دانسته‌های کنونی من خارج است./ گفتاورد

Strauss - Also Sprach Zarathustra
Found at Also Sprach Zarathustra on KOhit.net