۱۳۹۳ آذر ۲۱, جمعه

روشنفکر و متفکر

حسین جوشن لو


صرف نظر از خاستگاه روسی و بعدا کاربرد مارکسیستی واژه، با مراجعه به واژه نامه های اروپایی، اینگونه دستگیرمان می شود که واژه Intellectual به معنای شخصی است که توانایی ذهنی و عقلی پیشرفته تری نسبت به اکثریت دارد و بجای انجام کارهای مهارتی و یدی، کارهای فکری انجام می دهد. بنابراین، این واژه در نفس خود، به لحاظ زبان شناختی، دارای ستایش و ترجیحی نیست، هرچند به لحاظ فرهنگی و اجتماعی، در دوران جدید بعضی اوقات کسانی که کار فکری می کنند از کسانی که کار یدی و تجربی انجام می دهند،در جایگاه والاتری قرار می گیرند؛ البته شاید ورق برگردد و روزی کارگران یدی، جایگاه والاتری نسبت به کارورزان فکری پیدا کنند.
این واژه از زبان فرانسه وارد زبان فارسی شد و به اشتباه "منور الفکر" ترجمه شد، و بعدها به "روشنفکر " تغییر یافت. اشتباه از آن جهت که: اولا در این ترجمه هیچ معادلی برای "منور" یا "روشن" در اصل لاتین کلمه وجود ندارد. ثانیا در نفس این ترجمه، به لحاظ زبانشناختی یک نوع ستایش، قضاوت مثبت و ترجیح نهفته است زیرا "روشن" در زبان فارسی یک صفت نیکو و با بار معنایی مثبت است. ریشه این اشتباه را نمی دانیم اما میتوان حدس زد که این مفهوم شاید با مفهوم روشنگر Enlightener درآمیخته، زیرا فعالان فکری نخستین ایران، برای خود شان روشنگری قائل بوده اند. حدس دیگر کم سوادی و یا عدم تسلط مترجمین اولیه است.
باری، این واژه دهه هاست که بصورت "روشنفکر" بکار می رود و مشکلات عملی زیادی را ایجاد کرده است. از جمله اینکه بدلیل تحسین و ستایش لغوی نهفته در آن (روشن) نمی توان آنرا برای افرادی که کار فکری می کنند اما به نظر ما "روشن" نیستند به کار برد؛ در حالیکه با توجه به اصل و تبار لاتین واژه، باید بتوان این کار را کرد. قاعدتا میتوان به یک تاریک فکر فاشیست نیز انتلکتوئل گفت اگر او یک متفکر است و توانایی به کارگیری عقل و فکر خود را در سطحی بالاتر از عوام دارد. از سویی شاید بدلیل اینکه برخی ایرانیان مصادیق این واژه را مرتجع و خائن و تاریک و ... می دانند که به اشتباه فکرشان روشن انگاشته شده، این اواخر این واژه گاهی برای تمسخر و استهزا و گاهی هم به عنوان فحش به کار می رود.
برای برون رفت از این مشکلات بوجود آمده، بهتر است واژه ای دقیقتر انتخاب و به مرور جایگزین این واژه گردد. پیشنهاد من بسیار ساده است: متفکر.

۱۳۹۳ شهریور ۲, یکشنبه

اندروید علیه ویندوز

زمین کوچک شده است و بر روی آن واپسین انسان در جست و خیز است.
انسانی که همه چیز را کوچک می کند. نسل او، همچون پشه، فناناپذیر است.
واپسین انسان درازترین عمر را دارد.
نیچه، چنین گفت زرتشت، ص 27

ح. جوشن لو
برای نسل ما که سی سالگی را رد کرده ایم و در دهه چهارم از عمر خود هستیم، کامپیوتر شخصی (PC )، پاره ای مهم از تاریخ زندگی و خاطراتمان است. کامپیوتر ابزار ما بود برای دستیابی به حجم عظیم اطلاعاتی که در اینترنت جریان داشت و همچنین راهی برای ارتباط در جامعه مجازی. حجم و اندازه کامپیوتر به همراه میز و متعلقاتش چون اسپیکر و پرینتر، کم و بیش زیاد بود، و هم اندازه اندام یک انسان نشسته یا حتی شاید عریض تر از آن بود. ما با کامپیوتر کتابها و مقاله های طولانی دانلود و پس از پرینت آن مطالعه می کردیم. با کامپیوتر در فاروم های گفتگو حضور داشتیم و بحثهای طولانی انجام می دادیم. مانیتور بزرگ و نحوه نشستن ما پشت کامپیوتر به ما اجازه می داد مقاله های طولانی و حتی کتاب های پی دی اف شده را مطالعه کنیم و در بحثهای طولانی شرکت کنیم.
اما چرخ روزگار بر همین پاشنه نچرخید. با پیشرفت تکنولوژی، کامپیوترهای عریض و حجیم ما، تبدیل به گوشی ها و تبلت های کوچک و کم حجم شدند. امروز ابزار ما برای ورود به اینترنت و جامعه مجازی نه کامپیوتر شخصی که گوشی و تبلت است. کامپیوترهایی که برای رشد و ارتقاء فرزندانمان خریده ایم، در گوشه ای از اتاق خاک می خورد و فقط فضا را اشغال کرده است. زیرا فرزندانمان صبح تا شب سرگرم گوشی و تبلتشان هستند.
این کوچک شدن سایز ابزار ورود به اینترنت، اما، فقط یک اتفاق فیزیکی نیست. بلکه در حجم صید ما از دریای مواج اینترنت نیز تاثیر داشته است. با گوشی و تبلت به سختی می توان کتاب دانلود و مطالعه کرد؛ مقاله و خبر طولانی خواند؛ بحث طولانی کرد؛ پست طولانی ارسال کرد. شکار فرزندان ما، و شاید خودمان، از اینترنت، دیگر کتاب و مقاله و نوشته و بحث طولانی نیست. زیرا ابزارهای ما، گوشی و تبلت، و نحوه نشستن ما، دیگر این اجازه را به ما نمی دهد و بر دشواری ها می افزاید. به تبلت و گوشی پرینتر وصل نمی شود تا بتوان کتاب و مقاله پرینت و مطالعه کرد. با تبلت و گوشی نمی توان فیلمهای کلاسیک و عمیق دانلود و نگاه کرد. با این ابزارها نمی توان بحث های طولانی و مستند انجام داد؛ بلکه تنها می توان چتهای روزمره با جملات کوتاه انجام داد و مطالب کوتاه مطالعه کرد. پستهای کمی طولانی پیجهای فیس بوکی، مورد توجه خوانندگان واقع نمی شود، زیرا واقعا دشوار است با گوشی و تبلت نوشتن و خواندن طولانی. وبلاگها و سایتهای شخصی، جای خود را به استاتوسهای مختصر فیس بوک، توئیتر، اینستاگرام و ... می دهد.
کوتاه سخن آنکه، با کوچکتر شدن سایز ابزارهای اتصال ما به اینترنت و فضای مجازی، سایز شکار و برداشت ما از دریای اطلاعات نیز کوچکتر شده است. کیسه و انبان ما، اکنون، چه سبک و تهی است. در زندگی روزمره، اندروید چه هوشمندانه، کم کم، ویندوز نوستالژیک مارا از صفحه روزگار حذف می کند و آنرا محدود به فضاهای کاری و تجاری می کند. و این چیزی نیست جز طلیعه مینیمال شدن فرهنگ و فکر ما. / گفتاورد
مرتبط:

۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

انحصار خواندن و نوشتن در دست موبدان و پیامدهای آن


ح. جوشن لو

انحصار خواندن و نوشتن (سواد) در دست موبدان و اشراف از نقاط تاریک تاریخ و فرهنگ ایرانی در پیش از اسلام است. از کنار این مهم نباید بسادگی گذشت. در بهمن یشت بند دوم و خرداد یشت بند نهم انوشیروان خسرو قبادان از موبدان بزرگ پیمان خواست تا زند را جز به پیوند خویش و به محارم به دیگران نیاموزد. اهورا مزدا همین سفارش را به زرتشت می کند.
از این گذشته موبدان در تدوین خط و دبیره شان، که به خط پهلوی معروف است، نیز نهایت خیانت را به مردم روا داشته اند و خط مزبور پیچیدگی های بسیار دارد و بدلیل وجود حروف و نویسه های مشترک ذاتا خطی رمز آمیز است که هنوز بعد از گذشت قرنها و انجام پژوهشها و رمزگشایی های بسیار یادگیری و فهم این زبان بسیار دشوار و تشخیص برخی واژه ها هنوز ناممکن است. از سوی دیگر کاربرد یک دسته از واژه ها که ریشه آرامی داشته اما با خط و زبان پهلوی نوشته و تلفظ میشده، که به "هزوارش" معروفند، بر رازآلودگی و دشواری فهم این خط بیش از پیش افزوده است.
این عبارات و داستان ها بوی یک توطئه و تبانی بزرگ تاریخی و ضد مردمی را به مشام می رساند. این انحصار، از سویی به فرهنگ و تمدن بازمانده از ایران ساسانی و زبان پهلوی، رنگ و بویی کاملا دینی داده است. چرا که بدیهی است موبدان علاقه به نگارش و نگاه داشت متون مذهبی داشته اند و نه علمی یا فلسفی و ... . این است که از مجموعه کتابهای بازمانده از دوران ساسانی و دو سه سده اول بعد از اسلام به زبان پهلوی، اکثریت قریب به اتفاق کتابها دینی و کلامی هستند. حتی چند رساله کوچکی هم که معمولا آنها را غیر دینی قلمداد می کنند مانند خسرو و ریدک، یادگار زریر و رساله شطرنج صبغه دینی دارند.
این انحصار، از سوی دیگر، بر شکل گیری و تدوین و ادامه حیات استوره های ایرانی نیز تاثیر گذاشته و منشا تکوین دو روایت گوناگون شده است: یکی آن گونه که موبدان زرتشتی نوشته اند. و دیگری آنطور که مردم عادی و دهقانان سینه به سینه روایت کرده اند.
در روایت نخست (مانند متون اوستانی و نوشته های موبدان) دیانت زرتشتی نقش کلیدی دارد و جایگاه آدمها بر اساس نسبتشان با زرتشت سنجیده می شود. برای نمونه گشتاسپ شاهی بسیار ستوده است زیرا به دیانت زرتشتی پیوست و از زرتشت حمایت کرد و او را برترین شاه می دانند و وزیرش جاماسپ را نیز یک موبد بزرگ و پاکنهاد.
اما در روایت دوم (مانند خدای نامه ها و شاهنامه) زرتشت هم شخصیتی است مانند بقیه. گشتاسب نه شاهی خوب، بلکه شاهی پلید است که پسرش اسفندیار را به کام مرگ می فرستد (به زاول پیش رستم). در این روایت ستوده ترین شاه کیخسرو است که پیش از زرتشت و گشتاسپ است و از نظرها پنهان شده تا در آخر الزمان باز گردد و پادشاهی از سر گیرد. این روایت در شاهنامه کاملا آشکار است. روایت اول رسمی است و ساخته و پرداخته قشر روحانی و حاکم (موبدان). اما روایت دوم روایتی سکولار است. از دیرباز این دو روایت در ایران زمین وجود داشته و ریشه های سکولاریسم و پلورالیسم ایرانی را می توان تا اعماق استوره ها دنبال کرد.
این دو روایت گاه حتی واقعیتهای تاریخی را متفاوت گزارش می کنند. برای نمونه انگیزه رزم رستم و اسفندیار در شاهنامه، مکر گشتاسپ شاه مبنی بر دستگیری رستم معرفی شده و چون رستم این فرمان را به جا نمی آورد میان رستم و اسفندیار نبردی خونین در می گیرد و رستم با همکاری سیمرغ اسفندیار را می کشد.
اما در روایت دیگر علت رفتن اسفندیار به نزد رستم نه اسارت وی، بلکه دعوت او به دیانت زرتشتی است. این واقعیت در منابع گوناگونی همزمان یا پیشتر از شاهنامه نقل شده و ظاهرا با آنکه فردوسی از این روایت آگاه بوده، داستان را طور دیگری نقل کرده است.
باری، رستم با دیانت زرتشتی میانه خوبی نداشته و دین سنتی ایرانی را ترجیح می داده. و حتی در گزارشها است که زرتشت پیش از آنکه به سراغ گشتاسپ رود، در پی آوازه رستم، به سراغ رستم می آید اما رستم از قبول دین سرباز می زند و او را به نزد گشتاسپ می فرستند. وقتی هم که اسفندیار برای دعوت او به دیانت زرتشتی می رود او مقاومت می کند، و ادامه کار را همه می دانیم. بدلیل کینه موبدان نسبت به رستم، نام او در منابع اوستایی نیامده است. اما در منابع سکولار مانند شاهنامه، او قهرمان اصلی داستان است.
با توجه به اینکه در ایران بدلیل مکر موبدان، تنها موبدان و موبدزادگان و اقشار خاص حق آموزش خواندن و نوشتن داشته اند، در نظر بگیرید که سایرین که سواد خواندن و نوشتن نداشته و داستانها را بصورت سینه به سینه نقل می کرده اند، چه قدرت و اراده ای داشته اند که امروز ما استوره هایمان را از نظرگاه آنان می شناسیم نه از دریچه تنگ نگاه موبدان خشک اندیش. آری، چنین است./ گفتاورد

۱۳۹۲ دی ۲, دوشنبه

نمادهای استوره ای در "قصه شهر سنگستان"

ح. جوشن لو
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان كس نیست؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنكه در بند دماوندست؛
پشوتن مرده است آیا؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی كرده است آیا؟ ...

م. امید، قصه شهر سنگستان (از این اوستا، ص 26)


فروغ ایزدی آذر(آتش): ایزی است از ایزدان زرتشتی که جایگاه ویژه ای دارد و پسر اورمزد محسوب می گردد. این ایزد در نبرد با ضحاک نقش فعالی دارد و مانع از دستیابی ضحاک به فره ایزدی می شود. آتش روشن نشانه نمایان حضور اورمزد است.

هفت انوشه: منظور امشاسپندان است. امشاسپندان نخستین آفریدگان اهورامزدا هستند و جلوه های مستقیم او به شمار می آیند. امشاسپندان را هفت عدد میدانند. شش تای آن عبارتند از: بهمن، اردیبهشت، شهریور، سپندارمذ (اسفند)، خرداد، امرداد. و آخری به موجب روایتهای مختلف گاهی خود اورمزد، گاه سپندمینو و گاه ایزد سروش معرفی می گردد. (ژاله آموزگار، ص 16) انوشه به معنای بی مرگ و جاودان است. در همین شعر شاعر از تعبیر "هفت تن جاوید ورجاوند" (از این اوستا، ص 22) هم برای امشاسپندان استفاده کرده است. ضمنا در چند مصرع بالاتر، به صراحت از "امشاسپنان" یاد می کند: "همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک..." (همان، 26) یا پیشتر آنجا که می گوید: "پس آنگه هفت ریگش را، به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد" (همان، ص 24)

برف: پس از اینکه بالاخره ایرانیان می توانند بعد از سالها جنگ در زمان کیخسرو تورانیان را شکست دهند و پیروز شوند و انتقام همه درگذشتگان خود را بگیرند، کیخسرو پادشاهی را رها می کند و به همراه پهلوانان ایرانی رهسپار راهی در کوهستان می شود. سپس کیخسرو از نظرها ناپدید می گردد و در همان هنگام برف شدیدی باریدن می گیرد و تعدادی دیگر از پهلوانان که در جستجوی وی بودند مانند توس، فریبرز و گیو نیز در برف ناپدید می گردند. ایرانیان بدلیل علاقه فراوانی که به کیخسرو و پهلوانان خود داشته اند، بر این باورند که آنها نمرده اند، بلکه به جاودانان پیوسته اند و در آخر زمان جهت نجات ایرانشهر از چنگ دیوان و ضحاک که دوباره بند پاره کرده، باز خواهند گشت.

جاودان بارنده: "جاودانگی" از کدهای خاص اخوان است و اشاره ای دردناک به بدبختی همیشگی ایرانیان در طول تاریخ که ظاهرا قصد تمام شدن ندارد. در سایر شعرها نیز جاودان غالبا همین معنا را می دهد. مثلا: "ای بهار همچنان تا جاودان در راه ..." در شعر پیغام و یا: "ای جاودانگی، ای دشتهای خلوت و خاموش، باران من نثار شما باد ..." در شعر گله.

اهریمن در بند دماوند: پس نزدیک به پایان هزاره اوشیدر ماه [یعنی آخرین هزاره از تاریخ 12هزارساله استوره ای زرتشتی] ضحاک از بند رها شود[وقتی فریدون ضحاک را شکست می دهد طبق درخواست سروش، اورا نمی کشد بلکه در کوه دماوند زندانی می کند]. بیوراسب [ضحاک] بس آفریده به دیو کامگی تباه کند. اندر آن هنگام سوشیانس، پسر زرتشت، به پیدایی رسد. سی شبانه روز خورشید به اوج آسمان بایستد. نخست از جهانیان مُرده ی گرشاسب، پسر سام، را برانگیزاند. او بیوراسب را به گرز زند و کشد و از آفریدگان باز دارد. (بندهش، ص 142)

پشوتن: برابر اسفندیار و پسر گشتاسپ است و از زمره جاودانان و بی مرگان است. او در اواخر هزاره زرتشت، [هزاره دهم از تاریخ دوازده هزارساله زرتشتی] به نجات بخشی، از گنگدژ به ایرانشهر می آید. (مرداد بهار، ص 199)

سام: از پهلوانان ایرانی است که در متون پهلوی گاه با گرشاسب یکی است. (مهرداد بهار، ص239) به همین علت است که شاعر برای جفت و جور کردن وزن شعر ترجیح داده بجای گرشاسب از سام استفاده کند. گرشاسب (سام) به یاری سوشیانس می شتابد و ضحاک را در آخر زمان می کشد. جالب است که این آمیختگی گرشاسب و سام به متن بندهش نیز راه یافته است. در بندهش ص 42 گرشاسب که پسر سام معرفی شده، کسی است که ضحاک را می کشد. اما پیشتر (ص 128) کشنده ضحاک سام معرفی شده است. عبارت چنین است: "درباره ضحاک که اورا بیوراسب نیز خوانند، گوید که فریدون هنگامی که اورا بگرفت، بکشتن نتوانست. پس به کوه دنباوند ببست. هنگامی که رها شود، سام خیزد، اورا گرز زند و اوژند."

مرتبط:
+ بازگشت اژدها

منابع

فرنبغ دادگی، بندهش، ترجمه مهرداد بهار، چاپ چهارم، توس، 1390

ژاله آموزگار، تاریخ اساطیری ایران، چاپ چهاردهم، سمت، 1391

مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران، چاپ ششم، آگه، 1386

مهدی اخوان ثالث، از این اوستا، چاپ پانزدهم، انتشارات زمستان، 1386

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

پدافند غیر عامل در سایه اسناد بالادستی

ح. جوشن­ لو
کارشناس ارشد حقوق اقتصادی از دانشگاه علامه طباطبایی


چکیده
 تضمين سلامت و تأمين امنيت جاني مردم کشور، همچنین کاهش مخاطرات و آسیبهای احتمالی، از وظايف اصلی حكومتهاست که اين موضوع نيازمند صيانت از تأسیسات حیاتی، استراتژیک و محيطزيست و حفاظت آن در برابر حوادث مخرب است. از اینرو اهمیت پدافند غیر عامل و نقش آن در امنیت ملی نظر سیاستگذاران و قانونگذاران را نیز در کشور به خود معطوف داشته است. تا آنجا که در حوزه پدافند غیر عامل شاهد شکل گیری طیف گسترده­ای از ادبیات حقوقی شامل اسناد بالادستی (سیاستهای کلی نظام)، قوانین و آیین نامه های گوناگون هستیم. در این پژوهش سعی شده ضمن معرفی کلی مفهوم و جایگاه پدافند غیر عامل، ساز و کار مداخله ارکان بالادستی نظام در سیاستگذاری کلان در این حوزه تشریح و ضمن معرفی ادبیات حقوقی ایجاد شده ناشی از این مداخله، کیفیت اجرایی شدن این سیاستها و اسناد و همچنین ساز و کار نظارت بر اجرای آنها مورد بررسی قرار گیرد.

واژگان کلیدی: پدافندغیرعامل- سیاستهای کلی نظام اسناد بالادستی

توضیح:  
این نوشتار خلاصه ایست از مقاله ارائه شده در ششمين كنگره انجمن ژئوپليتيك ايران: پدافند غيرعامل

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

انگاره های پست مدرن و تاثیر آن بر دولت‌ملت

ح. جوشن‌لو

دولت- ملت‌ها پديده‌هاي ازلي تاريخی نیستند بلکه پديد آمده از فرايند ملت‌سازي در دوران مدرن هستند. ملت‌ها مجموعه‌هاي انساني‌ای هستند که در قلمرو جغرافيايي معين تحت حاکميت يک دولت بسر مي‌برند. حاکمیت مهمترین عنصر دولت نو است که بواسطه آن دولت را از دیگر گروه‌ها و مجتمع‌های انسانی مشخص و متفاوت میکند. «کوشش براي در هم آميختن قوم‌ها در درون يک واحد يگانه‌ ملي و يکپارچه کردنشان، به‌ويژه از نظر زباني، حرکتی بود که ناسيوناليسم اروپايي در قرن نوزدهم آغاز کرد. اين ايدئولوژي، با شور بي‌کرانی که نسبت به مفهوم ملت آفريد، به بازخواني تاريخ و «کشف» هويت يگانه‌ ملي در درازناي آن و نگارش تاريخ ملي پرداخت. اما، در حقيقت، مي‌کوشيد از راه ساختار يکپارچه‌ دولت ملي و دستگاه اداري و پليس و ارتش آن، و همچنين آموزش سراسري ملي با زبان واحد، آنچه را که در تاريخ مي‌جويد، بسازد» (آشوری، 1384). یکسان سازی، ایده ای مدرن است برخاسته از تفکر خردگرا، ایده آلیستی و نظم آفرین عصر روشنگری.
یکسان سازی به مثابه فراورده ای مدرن، اما، از سوی اندیشمندان پست مدرن آماج نقد و سنجش قرار گرفته است. یکسانی، آنگونه که نیچه، پیام آور پست مدرنیسم می گوید، تفاوتها را می زداید و تجانس و اخلاق گله پرور می آفریند. به باور او، زندگی کلیتی از تفاوتها است که نمی توان آنرا به اصلی واحد فروکاست. آنچه واقعی است تفاوت محض است و هیچ ملاکی بیرونی برای یکسان سازی در دست نیست. (بشیریه،1390، 302) دوران «پست مدرن»، آنگونه که لیوتار واضع این اصطلاح می شناساند، دوران از رواج افتادن سکه هرگونه روایت کلان و داعیه دار عمومیت، کلیت و جهانشمولی است. (1984: xxiii: Lyotard) به نظر لیوتار، طرح نظریه پسامدرن در سیاست، مستلزم تردید و بدگمانی نسبت به سیاستهای مبتنی بر رستگاری، نجات و رهایی مطلق است. دستاوردها و ابتکارات باید در مقیاسی محدود صورت گیرد و عدالت در گستره ای محدود و محلی جامه عمل پوشد. لیوتار به طور کلی در رویکرد پسامدرن از کثرت گرایی و عدم مداخله نیروهای کلانی چون دولت مرکزی در حوزه های فرهنگی پشتیبانی می کند و بر این ادعا است که حتی هنر باید جنبه های بومی و محلی خود را حفظ کند و اسیر سیاستهای کلان دولتی نشود، در غیر این صورت تجربه نظامم فاشیستی تکرار خواهد شد. او در مقابل روایتهای کلان تاریخ، روایتهای خرد و ناچیز را مورد توجه قرار می دهد. به گفته وی همه انواع نظریه های مدرن، خود روایتها و استوره های پنهان را تشکیل می دهند. (محمد ضیمران، 1385، 174) پسامدرنیستها با رد نظریه های عمومی و کلان روایتها و یکسان نگر و رد هر بینشی که بدون توجه به ویژگی های خاص جوامع و فرهنگهای مختلف، انگاره های عام و جهان گستر را به کل بشریت تعمیم می دهند به جنگ کلیه و کل نگری بر خاسته اند. (محمدرضا تاجیک، 1390، 131)

پست مدرنیسم با تکیه بر این انگاره ها، همه خرده فرهنگها و جمعیتها و باورهای به حاشیه رانده شده را به بازی فرا می خواند. پست مدنیسم تفاوتها را می ستاید. «جهان کنونی که حاصل فرو ریختن ساختارهای گذشته و شکل گیری ساختارهای جدید است، تا حد بسیار زیادی محصول فرایندی است که منجر به شکل‌گیری نوعی فردگرایی مبتنی بر عقلانیت و دیوانسالاری جایگزین جماعت گرایی پیشین شده است» (فکوهی، همان، 15). تفکر پست مدرن بخلاف نظام اندیشگی عمودی مدرن، تفکری افقی است. همه فرهنگها و باورها همعنان و همتراز یکدیگرند و سخن از برتری یکی بر دیگری ناممکن است. باورها و فرهنگها هم وزنند و نقطه اتکایی خارج از فرهنگ جهت طبقه بندی فرهنگها وجود ندارد.

از سوی دیگر، نئولیبرالیسم نیز که گفتمان مسلط اقتصاد سیاسی و حکمرانی در روزگار ما است، با تکیه بر ایده های پست مدرن، از چنین تکثری پشتیبانی می کند. نئولیبرالیسم و پست مدرنیسم هر دو به یک اندازه بر تمرکززدایی تاکید می کنند. خصوصی سازی اقتصادی، عدم تمرکز اداری، شالوده شکنی معرفتی، تجزیه وحدت فرد، آنارشیسم معرفتی، لیبرالیسم معرفت شناسانه، دولت کوچک و ... همگی مظاهر پدیده واحدی هستند. (بشیریه،1378، 113) افزون بر این، تاکید بی حد و حصر نظریه پردازان نئولیبرال بر آزادی، زمینه ساز نفی هر گونه تمامیت‌خواهی سیاسی و فرهنگی است. به باور هایک، از منادیان نئولیبرالیسم، برنامه ریزی متمرکز و دخالت دولت است که زمینه پیدایی توتالیتریانیسم و محو آزادی فردی را فراهم آورده و روشنفکران اروپایی با تاکید بر دخالت دولت در اقتصاد و برنامه ریزی متمرکز، آزادی را که اساس تمدن غرب است به خطر انداخته اند. (بشیریه، 1370، 14) هایک به شدت طرفدار گسترش آزادی های فردی است. منظور هایک از آزادی های فردی وضعیتی است که فرد به اجبار تابع اراده خودسرانه فرد دیگری نیست. جامعه آزادی که هدف هایک است جامعه ای است که در آن سر سپردن افراد به اراده دیگران، و توسل به زور به حداقل می رسد. (ایمون باتلر، 1387، 49) درجامعه آزاد مورد نظر هایک، به افراد دستور داده نمی شود، تنها قوانینی کلی با کاربرد برابر وجود دارند که در قالب آنها افراد آزادند برای مقاصد و اهداف خود کوشش و اقدام کنند. دولت صرفا رعایت قوانین کلی را تضمین می کند. (ایمون باتلر، همان، 160) به باور میلتون فریدمن، پیام آور نئولیبرالیسم، حکومت مهمترین مانع آزادی فردی است و برای تامین این آزادی باید قدرت حکومت را تا آنجا که ممکن است پراکنده ساخت و یکی از ابزارهای پراکنده کردن قدرت، توزیع قدرت اقتصادی است. (بشیریه، پیشین، 13) این تاکید بر کوچک سازی دولت، در واقع واکنشی است به شکل گیری دولتهای توتالیتر در دوران جنگهای جهانی و پس از آن، گسترش دخالت نهاد دولت در جامعه مدنی، بازار و زندگی خصوصی مردم. بطور کلی نئولیبرالها بین دموکراسی و لیبرالیسم اقتصادی رابطه ای مستحکم فرض می کنند و معتقدند تنها در شرایط لیبرالیسم امکان تحقق دموکراسی وجود دارد. بر این پایه باید گفت، دست کم در ساحت نظر، نئولیبرالیسم تمرکز اداری و سیاسی را بر نمی تابد.

باری، چنین زیست جهانی بی شک بستر زایش و خیزش سبکهای متفاوت زندگی، فردیتها، خرده فرهنگها، مذاهب و گروهها و NGO های بس بسیار گوناگون است. در قلمرو اندیشه سیاسی و حکمرانی نیز، بدون تردید، آنچه از این اتمسفر معرفتی بر میخیزد، نه دولت مرکزی قدرتمند و یکسان نگر و یکسان ساز، بلکه دولتی کوچک و متمایل بر تمرکززدایی و خصوصی سازی کلیه شئون و ساحتهای زندگی است. ایده دولت-ملت متمرکز و ناسیونالیسم ملی روایتی کلان است و چون هر افسانه بزرگ و کهن دیگری امروزه محل تردید و ناباوری و ناسازگار با مبانی اندیشگی دولت نئولیبرال پست مدرن.

منابع

- بشیریه، حسین، تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم، جلد دوم، نشر مرکز، چاپ دهم، تهران، 1390.
- بشیریه، حسین، دولت و جامعه مدنی (گفتمانهای جامعه شناسی سیاسی)، کتاب ویژه مجله نقد و نظر، چاپ اول، تهران، 1378.
- بشیریه، حسین، "لیبرالیسم نو: گرایشهای اخیر در تفکر سیاسی و اقتصادی در غرب"، مجله اطلاعات سیاسی- اقتصادی، شماره 43-44، فروردين و ارديبهشت 1370.
- باتلر، ایمون، اندیشه های سیاسی و اقتصادی هایک، ترجمه فریدون تفضلی، نشر نی، چاپ اول، تهران، 1387
- ضیمران، محمد، اندیشه های فلسفی در پایان هزاره دوم، در گفتگو با محمدرضا ارشاد، نشر هرمس، چاپ دوم، تهران، 1385.
- تاجیک، محمد رضا، پساسیاست؛ نظریه و روش، نشر نی، چاپ اول، تهران، 1390.
- فکوهی، ناصر،: همسازی و تعارض در هویت و قومیت، نشر گل آذین، تهران، 1389.

7 -Lyotard , Jean-Frangois, The Postmodern Condition:A Report on Knowledge, Translation from the French by Geoff Bennington and Brian Massumi, the University of Minnesota Press, 1984.

۱۳۹۱ شهریور ۱۸, شنبه

نئولیبرالیسم و نظام حقوقی


 ح. جوشن‌لو
 [بخشی از پایان نامه ام]

همانطور که پیشتر گفته شد، نئولیبرالها، مداخله گری دولت در امر اقتصاد و سایر شئون زندگی را به شدت منع می کنند، اما در عین حال معتقدند که دولت باید بطور غیر مستقیم بستر و چهارچوب مورد نیاز برای پاسداری از نظم بازار را ایجاد نماید. درواقع کار دولت ایجاد شرایط است نه مداخله. مهمترین ابزار دولتها برای ایجاد چنین بستری، نظام حقوقی است. به همین خاطر است که نظام حقوقی از چشم انداز نئولیبرالیسم اهمیت خاصی می یابد.
به خلاف تحلیلهای مارکسیستی، از دیدگاه نئولیبرالها، حقوق بخشی از روساخت نیست و اینگونه نیست که حقوق صرفا تجلی یا ابزار اقتصاد باشد. حقوق به اقتصاد شکل می دهد و اقتصاد نمی توان از حقوق بی نیاز باشد. فرایندهای اقتصادی تنها تا جایی در تاریخ تحقق می یابد که چارچوب نهادی و قواعد موضوعه شرایط امکان آنها را فراهم سازد.[1] به باور نئولیبرالها دولت تنها به شرطی می تواند از لحاظ حقوقی در نظم اقتصادی مداخله کند که این مداخله های حقوقی صرفا از طریق قواعد صوری انجام پذیرد. یعنی تنها قانونگذاری اقتصادی صوری[2] جایز است. صوری بودن مداخلات حقوقی دولت به این معنا است که مداخله دولت (به خلاف برنامه ریزی دولتی) نباید اهداف خاصی را دنبال کند. قانون باید چارچوبی را فراهم کند که در آن کارگزاران اقتصادی بتوانند آزادانه تصمیم بگیرند. این نوع قانونگذاری اقتصادی فاقد هر گونه سوژه عام دانش اقتصادی است که بتواند بر تمام فرایندهای اقتصادی مشرف باشد و اهداف آنرا تعیین نماید. در واقع اقتصاد نوعی بازی است و نهاد حقوقی صرفا باید قواعد و مقررات این بازی باشد.[3] نظام حقوقی نباید به نفع پیروزی هیچ کارگزار اقتصادی تعبیه شده باشد. بلکه همه بازیگران یکسانند و باید با بهره گیری از قواعد بازی به اهداف خود برسند و پیروز شوند. نئولیبرالها نظام صوری قانون را نقطه مقابل «برنامه»[4] می دانند. برنامه اقتصادی امری هدفمند است و اهدافی چون تعقیب آشکار رشد، تلاش برای ترویج نوع خاصی از مصرف یا سرمایه گذاری، یا کاستن شکاف طبقاتی را دنبال می کند. مداخله حقوقی باید فاقد هرگونه برنامه و هدف گزاری کلان باشد.
از دیدگاه نئولیبرال ها نهادها و قواعد حقوقی با اقتصاد رابطه متقابل دارند و بر این اساس، مساله این است که از چه طریقی می توان اصلاحات و ابداعات نهادی ای ایجاد کرد که از نظر اقتصادی نوعی نظم اجتماعی تنظیم شده و لازم را برای اقتصاد بازار امکان پذیر سازد. [5] دولت باید در جهت ایجاد آزادی واقعی و جلوگیری از انحصارات در اقتصاد مداخلاتی داشته، قواعد بازی را تعیین کند و با ایجاد فضای قانونی و وضع قوانین کارتل، جریان آزاد رقابت را در چارچوب آن امکان پذیر سازد؛ به عبارت دیگر دولت می تواند برای ایجاد آزادی عملی، آزادی انتزاعی را نقض کند. [6] دولت نئولیبرالی باید از حقوق مالکیت فردی قوی، حاکمیت قانون، نهادهای مرتبط با عملکرد آزاد بازار و تجارت آزاد حمایت کند که چارچوب حقوقی آن عبارت است از یک سلسله تعهدات قراردادی که در مورد آنها آزادانه بین افراد حقوقی در بازار توافق شده است. قداست قراردادها و حقوق فرد نسبت به آزادی عمل، بیان و انتخاب باید حفظ شود. از حقوق مالکیت معنوی (از طریق حق ثبت) حمایت می شود تا به پیدایش تحولات فناورانه کمک شود.[7] بر این پایه، نئولیبرالها همیشه اصلاحات خاصی را در نظام حقوقی پیشنهاد می کنند؛ مانند تقویت نظام حمایت قانونی از حقوق مالکیت خصوصی و حقوق مالکیت معنوی و همچنین ایجاد نظام حقوقی رقابت و تصویب قوانین رقابت.
ضرورت ایجاد تغییرات با نگاه اقتصادی در نظام حقوقی و قانونی، خاستگاه رشته نسبتا جدید دانشگاهی با نام «تحلیل اقتصادی حقوق» یا «حقوق و اقتصاد»[8] است. این رشته از دل نئولیبرالیسم بیرون خزیده و روزگار رشد و بالش خود را طی می کند.


[1] میشل فوکو، تولد زیست سیاست، صص 227-228
[2] Formal economic legislation
[3] همان، صص 238-240
[4] plan
[5] همان، ص 233
[6] دکتر حسین نمازی، نظامهای اقتصادی، ص 77
[7]دیوید هاروی ، تاریخ مختصر نئولیبرالیسم، صص 93-94
[8] Law and economics or economic analysis of law

۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه

مواجهه ایرانی با تازیانه نیچه

ح. جوشن‌لو


یــــک
مصــلحت نیســت که از پرده برون افـــتد راز 
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
 ... اصلا بگذارید اینگونه آغاز کنم که در این فرهنگ پر رمز و راز و اسرار، دیرزمانی بود که ایرانی ها زیاد نمی پسندیدند از کنار چیزها به راحتی بگذرند. هر چیز کوچکی باید تبدیل به یک راز سرپوشیده و سهمگین می شد که تنها یک عده خاص می توانستند با ریاضت و سلوک پرده از آن راز بردارند و تازه هر کسی شرایط این کار را نداشت و هر مخاطبی نیز لیاقت این پرده برداری را. برای اعراب قرآن یک ظاهری داشت که اصل بود و خروج از ظاهر قرآن تنها در حدود روایات پیامبر و صحابه ممکن بود. اما برای ایرانیان، قرآن علاوه بر ظاهر، باطنی داشت، آن هم نه یک بطن، چندین بطن، و اصل هم همان معانی پوشیده در پس پرده بود و ظاهر فقط برای عوام وانهاده. دستیابی به بطون کار هر کسی نبود و نیازمند طی طریقت بود و آنکس هم که به باطن دست می یافت توانایی گفتن نداشت و فقط می توانست اشارت و راهنمایی کند؛ به هیچ سوالی هم پاسخ نمی داد. مساله دیدنی بود نه فهمیدنی و پرسیدنی!
تا دیرزمانی قصه همین بود و ایرانیها در بطنها و عمقها و رموز و اسرار و استعارات و کنایات غوطه ور بودند و برخی هم گاهی ناپرهیزی می کردند و کشف الاسرارها و کشاف الرموز ها می نوشتند[1]، و بر همین منوال هزاره ها گذشت. تا اینکه به یکباره ورق به کلی برگشت! این اواخر ایرانی ها دیگر بی حوصله شده اند و مینیمال پسند[2]. دیگر حوصله ژرف اندیشی ندارند. هر کلمه یک معنا دارد و آن هم معنایی است که پیش از بقیه معانی به ذهن متبادر می شود. برخی کلمات نیز اصلا معنا ندارند بلکه صرفا کاربرد دارند! کافی است این دسته کلمات را به کار بری تا انتلکتوآل و با کلاس و پست مدرن محسوب شوی. وقتی هم نیچه می گوید:‌ «به سراغ زنان میروی؟ تازیانه را فراموش نکن!»؟ لابد از «تازیانه»، منظورش همان شلاق خودمان هست دیگر! 

دو
من همیشه نقل خود را با سند همراه می گویم
تا که دیگر خردلی هم در دلی باقی نماند شک
بد نیست یک نمونه مواجهه مکتوب و مستند از برخورد عوام ایرانی با این جمله نیچه نقل کنم. آن هم از یکی از خواصِ عوام! مهدی اخوان ثالث را می گویم[3]. او، سرشار از خشم و دشنام نسبت به این جمله نیچه، در قطعه معروف خود به نام «دختر به شرط چاقو» چنین می سراید:
هرگز ستم روا نیست، شلاق هم روا نیست --- اندرز نیچه مشنو، که ش مار بد گزیده
دیوانه ی مخوفی چون او، به زن چه کارش --- با آن خزعبلاتی کز کله اش جهیده
حتی گمان ندارم با زن طرف شدن را --- در خواب دیده باشد آن مرده لهیده!
او در پی‌نوشت توضیح می دهد: «من ابتدا به خیالم شکسپیر مثلا از زبان یکی از کارکترهایش گفته است "وقتی به سراغ زنها می روی، شلاق را فراموش نکن" یا یک همچو چیزی، که یادم بود جایی خوانده ام، ولی معلوم شد (شفیعی کدکنی متذکر شد) که این حرف را نیچه زده است. خدا رحم کرد، و الا دو سه بیت هجو را برای شکسپیر بزرگ گفته بودم. مردکهء دیوانهء عقده ای، مرد نیست آنکه دست روی بچه و زن علی الخصوص زن بلند کند، به زن از گل نازکتر گفتن گناه نابخشودنی است، آن وقت شلاق؟ فیلسوف شهیر را باش! حیف از نام زردشت که بر روی آن کتاب مشهورش گذاشته.» [4]
باری، شاعر پیر و رازدان و گریبانچاک ما، که خود استاد استعاره های تو در تو و دست نایافتنی برای عوام است، هیچ گاه حتی احتمال این را نداد شاید این «شلاق» معنایی دیگر از آنچه نخست به ذهن می رسد، داشته و نیچه شاعرمسلک هم چون خود او در آثارش، از استعاره بهره برده باشد. 

ســــه
ممکن شمـــار بی ادبی از ادیب هم
گاهی سکندری خورد اسب نجیب هم
اکنون بد نیست یک مواجهه مکتوب و مستند روشنفکرانه در سطح خواص و اهل فلسفه را نیز با تازیانه نیچه، بازخوانی کنیم. هر دو طرفین این مباحثه برای من از احترام ویژه برخوردارند، این است که بی هیچ جانبداری از هرسو صرفا گزارش مختصری از ماوقع ارائه می دهم.
داستان از آنجا شروع شد که داریوش آشوری یک مقاله بسیار کوتاه و نه چندان پژوهشی به در خواست یکی از پایگاههای اینترنتی نوشت با عنوان «نیچه و عشق»[5]. او در این نوشتار کوتاه آورد: «او [نیچه] هرگونه که برای ازدواج نکردن خود دلیل بیاورد، نمی‌تواند دشمنی خود را با زنان و خوارداشت خود را از ایشان پنهان کند. آن جمله‌ی نامدارِ او را همه به خاطر دارند که: "به سراغِ زنان می‌روی؟ تازیانه را فراموش نکن!"» بدین ترتیب ظاهرا آشوری این جمله نیچه را گواهی بر زن ستیزی او دانسته است.
دیری نگذشت که این اشارت آشوری واکنش سعید حنایی کاشانی را بر انگیخت. حنایی کاشانی در مقاله ای تحت نام: «زن و تازيانه: لذت متن»، به آشوری در خصوص اعدایش در مورد «جمله‌ی معروف نيچه (؟) و معنای تازيانه» اعتراض نموده و می نویسد: «به سراغ زنان می‌روی؟ تازيانه را فراموش مکن! اين سخن خوانندگان بسياری را به سوی نيچه کشانيده است. اما مقصود از اين سخن چيست؟ آيا «تازيانه» همان چيزی است که ما به‌طور معمول می‌فهميم؟ و بالاخره مهمتر از همه آيا گوينده‌ی اين سخن نيچه است و اين سخن اعتقاد نيچه را بر ما فاش می‌کند؟» حنایی کاشانی آشوری را محکوم می کند که این سخن نیچه را عامیانه فهمیده که آنرا گواه بر زن ستیزی نیچه دانسته و سپس به توضیح مفهوم استعاری تازیانه از دید پژوهشگران می پردازد.
این نوشته حنایی کاشانی واکنش آّشوری را بر می انگیزد . او در در مقاله ای با عنوان «عرض ارادتی خدمتِی آقا ‌معلمِ فلسفه» پاسخ حنایی کاشانی را می دهد و از خود دفاع می کند که آن مقاله بدون مراجعه به منابع نوشته شده بود و از سوی دیگر نظر نیچه در مورد زنان هیچ وقت برای او موضوع مورد علاقه ای نبوده است. سپس توضیح می دهد که خود او هم باور دارد تازیانه در این عبارت معنایی استعاری دارد و نظر خودش را در این مورد  می نویسد. حنایی کاشانی هم در مقاله ای با نام «ادب، اديب و نوشتار» پاسخ او را می دهد.
باری، اگر نیک بنگریم، به لحاظ روانشناختی، صرف نظر از بحثهای علمی طرح شده در این میان، آنچه در این ماجرا برجسته است و سبب برآشفتن و خشم طرفین شده اتهام عوامزدگی است. و آنچه هر دو از آن دوری می جویند این است که نگاهشان به واژه تازیانه عوامانه نیست. یکی دیگری را به داشتن نظری عوامانه متهم می کند و دیگری نیز تلاش می کند از این اتهام مبرا شود.

چــــهار
گفتم: «ای زن، حقيقت کوچک‌ات را به من ده!»
و پيرزنک چنين گفت:
«به سراغ زنان می‌روی؟ تازيانه را فراموش مکن!»
با مطالعه نظرات بزرگان و پژوهشگران در خصوص نیچه، آشکار می شود دست کم می توانیم این احتمال را بسیار قوی بدانیم که «تازیانه» نیچه معنایی استعاری دارد و این واژه به اولین معنایی که به ذهن متبادر می کند (شلاق) دلالت نمی کند. احتمالی که ایرانیان به صرفشان نیست آن را در نظر بگیرند. زیرا با پذیرفتن این احتمال به زحمت می افتند و باید بدنبال این پرسش بروند که پس «تازیانه» به چه معنا است؟!
بگذریم. اینکه تازیانه به چه معناست پاسخی قطعی ندارد و جمع آوری نظرات گوناگون در اینباره، نیازمند پژوهشی فراگیر است که اکنون از توان من خارج است. اما صرفا برای اینکه خوانندگان این سطور دست خالی این متن را ترک نکند، نظرات همان دو استاد محترم (آشوری و حنایی کاشانی) را از خلال همان گفتگوهای پیش گفته، در اینجا نقل می کنم.
حنایی کاشانی در « زن و تازيانه: لذت متن» یکی از تفاسیر موجود را مبنی بر اینکه تازیانه استعاره از «قضیب» است را چنین توضیح می دهد:
»يک تأويل و تفسير ممکن از آن «مردانگی» است. مردانگی مرد برای زن در چه چيزی است؟ آيا مردانگی مرد در اندام جنسی اوست؟ در قدرت و اراده‌ی اوست؟ يا هردو اينها؟ اگر نيچه خود را ديونوسوس می‌داند بايد بدانيم که «ذکرپرستی» (phallicism) هم بخشی از آيين ديونوسوس است و «زندگی» بدون عشق‌ورزی و باروری «سترون» خواهد بود. «تازيانه» (قضيب) می‌تواند به تفسيری «لکانی» و «دريدايی» از نيچه امکان دهد. شاهد از خود نيچه نيز هست. نيچه در مقام روان‌شناس رابطه‌ی موفق جنسها را بدين گونه ارزيابی می‌کند:
زن از چه کس از همه بيش بيزار است؟ آهنی به آهن‌رُبا چنين گفت: «از تو از همه بيش بيزار ام که کشش داری، اما نه چندان که به خود بکشانی». («چنين گفت زرتشت»، چ اول، ويراست چهارم، ص ۷۸)
او در جايی ديگر اين تمايل زن را صريحتر بيان می‌کند:
«اينجا مردانگی کم است. ازين رو زنان‌شان خود را مَردوار می‌آرايند. زيرا تنها آن کس زنانگی را در زن آزاد می‌کند که چندان که بايد از مردی بهره‌ور باشد». (بخش سوم، «درباره‌ی فضيلت کوچک‌کننده، «بند ۲»، ص ۱۸۰)...
«تازيانه» نمودگاری بسيار پيچيده در انديشه‌ی نيچه است و او برای کسی که معما‌گشا باشد از اين معماها بسيار دارد. بحث بيشتر در اين باره باشد تا وقتی ديگر.»
آشوری اما با این نظر هم‌افق نیست. او در «عرض ارادتی خدمتِ یک آقا ‌معلمِ فلسفه» در نهایت می نویسد:
«امّا آنچه من از "تازیانه" در این جمله‌-- با اتکا به نوشته‌های دیگرِ نیچه در این باره-- می‌فهمم، قدرتِ مردانه‌ای ست که ترس در دل زن می‌اندازد و "غرایز" سرکش و وحشیِ او را مهار می‌کند. این قدرت بیش از آن که در جسمانیّتِ مردانه و در "قضیب" باشد، در فرهنگِ مردانه است. نیچه روندِ تبهگنی زن را در دنیای مدرن در آن می‌بیند که زن "ترس از مرد را از یاد خواهد برد [...] زن هنگامی به میانِ معرکه می‌تازد که آنچه در مرد ترس‌انگیز است، و یا دقیق‌تر بگوییم، مردانگیِ مرد را دیگر نخواهند و نپرورند." (فراسوی نیک و بد، ترجمه‌ی فارسی، ص ۲۱۳) این مردانگی‌ای که پروراندنی ست، اگرچه با ساختِ آناتومیک و فیزیولوژیکِ بدنِ مرد هم ارتباط دارد، یک امرِ فرهنگی و پرورشی ست که مدرنیّت، به گمانِ نیچه، با شیوه‌ی آموزشی و پرورشی خود، از راهِ آزاد کردنِ زن از چنگِ قدرتِ فرهنگِ مردانه، دست اندر کارِ تباه کردنِ آن است. به عبارتِ دیگر، با نپروردن و ناتوان کردنِ "مردانگی" زنانگی را هم نابود می‌کند. این معنای رابطه‌ی "تازیانه" و "زن" را در پاره‌ی "سرودِ رقصی دیگر" در بخشِ سومِ چنین گفت زرتشت می‌توان دید که در آن زندگی زن است و وحشی، با سرکشیِ تمام، و زرتشت، که با او رابطه‌ی عاشقانه‌ی پُر جنگ‌‌-‌و‌‌-‌‌گریزی دارد، با ضربِ تازیانه‌اش‌-- که آن را "فراموش" نکرده است‌-- می‌خواهد او را رام کند تا به ضربِ تازیانه‌ برای او برقصد. "زنِ خوب و بد هر دو چوب می‌خواهند." این گزین‌گویه از یک نویسنده‌ی ایتالیایی دیرینه را‌-- که نیچه در فراسوی نیک و بد آورده است‌-- باز کلیدی برای فهمِ معنایِ "تازیانه" در آن جمله می‌دانم.»

پنـــــــــج

شب گذشت و قصه ما همچنان دنباله دارد
غصه بسیار است، من شب را نمی بینم گناهی  [6] 


------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت

[1] هنوز هم می نویسند البته، این هم مدرکش از نمایشگاه کتاب پارسال:

[2] در اینجا در اینباره درد دلی کرده ام قبلا.:‌ ژانر مینیمالیسم و آسوده‌خواهی ایرانیان
[3] خود او می گوید: «حضار محترم! من فقط یک دهاتی زمزمه کننده هستم. نه یک روشنفکر و نه یک سوسیالیست. یک زمزمه کننده که غالبا تو دماغی هم زمزمه می کند و یحتمل برای خودش زمزمه می کند. نق نقو ودلخور هم هست و گاهگاهی هم پول قرض می کند و کتاب چاپ می کند و کتاب چاپ می زند والسلام نامه تمام.» 
-مهدی اخوان ثالث ، در مقدمه "آخر شاهنامه"
[4] مهدی اخوان ثالث، «تورا ای کهن بوم و بر دوست دارم»، ص 292
[5] هر چهارمقاله ذکر شده در این نوشتار را می توانید در قالب یک فایل متنی با فرمتrar   از اینــــــــجا دانلود کنید.
[6] مهدی اخوان ثالث

Strauss - Also Sprach Zarathustra
Found at Also Sprach Zarathustra on KOhit.net